تبلیغات
من و خدایم(دفتر دلتنگی های من )
 
من و خدایم(دفتر دلتنگی های من )
دوشنبه 23 مرداد 1391 :: مهسا ...

از وقتی بچه بودیم این ضرب المثل(شایدم نشه اسمش رو گذاشت ضرب المثل شاید بهتر باشه بگیم ضرب العجل نمی دونم !)  تو گوشمون خونده شده : زندگی دو روزه

خیلی بهش فکر می کنم ..

آره جز واقعیت محض  نیست ..

روز اول :آنچه گذشت (گذشته های دور که وقتی بهشون فکر می کنی انگار همین دیروز بود و یک روز از این دو روز)

روز دوم :امروز!

زندگی فقط دو روزه نه کمتر و نه بیشتر !!

نه شاید هم کمتر آره برا خیلی ها کمتر!
خیلی از ماها یادمون میره که دنیا فقط همین 2 روزه یادمون میره که آینده جز این دو روز نیست و کل روزمون رو که خیلی زود به دیروز تبدیل می شه به فکر آینده می گذرونیم

خیلی ها هم امروزشون رو در حسرت دیروز می گذرونند ...

هر چی فکر می کنم آدمایی که جز این دو دسته نباشند کم هستند پس باید گفت خیلی ها کمتر از دو روز زندگی می کنند..

نمی دونم! شاید انتهای بحث امروز من یک نتیجه گیری باشه و اون هم این که باید در حال و به بهنرین نحو ممکن زندگی کرد !
و همیشه به خاطر داشت روزی خواهد آمد که فردایی نباشد!

پ.ن: امروز 23/مرداد/91 و سه روز از زلزله ی آذربایجان می گذره و من به عنوان عضو کوچکی از این سرزمین این فاجعه بزرگ رو به هموطنان خوب آذربایجان تسلیت می گم ، به مردمی که در یک لحظه مهمترین چیزای زندگیشون و، عزیزان و جگرگوشه هاشون، مال ، ثروت سرپناه و .. را از دست دادند و درس عبرتی شدند برای ما که بدونیم همه چیز در یک لحظه از بین می ره و چیزی ماندگار نیست ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 مرداد 1391 :: مهسا ...

"زندگی زندان نیست..

زندگی مجازات نیست...

زندگی یک پاداش است، و به آنهایی تقدیم می شود که لیاقتش را دارند!

این حق توست که از زندگی لذت ببری، اگر این کار را نکنی گناه کرده ای.


اگر جهان هستی را همان گونه که یا فته ای ترک کنی و آن را زیباتر نسازی بر علیه آن کار کرده ای.

قبل از این که آن را ترک کنی، آن را اندکی شادتر، زیباتر و دلپذیر تر ساز !!"

دوباره نوشته های فوق که از عالم بزرگ آشو هست می خونم

"زندگی یک پاداش است و به آنهایی تقدیم می شود که لیاقتش را دارند!"

نمی تونه غیر از این باشه ولی این لیقات از کجا می یاد؟

" زندگی زندان نیست، زندگی مجازات نیست "

نا خودآگاه یاد این جمله می افتم " زندگی زیباست، زندگی باید کرد !"اما مگر غیر از اینه که باید قبل از زندگی کردن زیبایی آن را درک کرد، و این آسونه یا سخت ؟ فکر می کنم باز هم لیاقت نیاز داره ..

" این حق توست که از زندگی لذت ببری اگر این کار را نکنی گناه کرده ای"

این جمله ها و جملات بعدش من رو یاد حرف ته ذهنم که هیچ وقت بهش توجهی نکردم می ندازه ! و اون هم اینه که من بیهوده نیافریده شدم من اومدم که یه کار مهمی انجام بدم و اما این کار چیست ..؟؟

باز هم من می مونم و سوالای بی جواب ...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 مرداد 1391 :: مهسا ...

خیلی وقت بود به این جا سری نزده بودم.

شاید دلیلش بدقولی هام بود و شاید هم یک چیزه دیگه؟!

اما کلمه ی شانس دوباره من رو به اینجا کشوند تا بدون تامل چند خطی بنویسم ...

شانس! واقعا این شانس چیه ، وقتی به گذشتم نگاه می کنم به چیزی که دارم به چیزی که هستم و ... نمی دونم چرا فقط شانس به ذهنم می رسه ، بیشتر فکر می کنم به کمی تلاش می رسم تلاش های کوچیکی که خودشون زیر شانس گم کردن...

یعنی من آدم خوش شانسی یم؟ شایدم شانس اون چیزی که من اسمش رو می ذارم شانس نباشه !

بازم فکر می کنم ، بیشتر فکر می کنم شانس از زندگیم می ره بیرون چیز با ارزش تری می یاد به ذهنم ف نه نمی تونه شانس باشه نه ..

کمی خود خواه تر از همیشه به نظر می رسم ...

حرف همیشگیم که الآن بهتر بگم چیزی که قبلا جای شانس به زبون می یوردم  می یاد به ذهنم..

یه نفس راحت می کشم ، حتما همین طوره ، آره شاید خوخواد و مغرور باشم ولی نه شانسه و نه چز دیگه تنها یک چیز و اون هم اینه که  خدا هیچ کس رو به اندازه ی من دوست نداره ..

پ.ن: الآن که دارم این مطلب رو می نویسم دومیتن طلای المپیک لندن رو هم توسط امید نوروزیان گرفتیم و این پیروزی رو به او و تمام مردم ایران تبریک می گم

پ.پ.ن: شاید جاش باشه الآن از حمید سوریان که دیروز اولین طلای المپیک رو هم برد اسمی ببریم و بهش تبریک جانانه بگیم ..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 تیر 1391 :: مهسا ...

امروز باز هم تنهام ...

توی تنهایی خودم گم شدم و گیج و مات توی بیراهه ها قدم می زنم..

یعنی تا کی ادامه داره؟!
باید نقطه ی پایان رو خودم تعیین کنم؟!
آره تا حدودی نویسنده ی این داستان منم ..پس باید هر چه زودتر به نوشته ها سر و سامان بدم ..

باید شروع کنم به نوشتن یه داستان زندگی جدید!

باید مهسا رو از سرزمین عجایب بیرون بکشم و ببرمش به یه جای امن تر و بی خطر تر ، یه جایی که لااقل کمتر به کوچه های بن بست راه داشته باشه!

چرا مهسا نمی تونه عوض شه؟!

چرا ؟

چرا؟؟

چرا؟؟؟

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 8 تیر 1391 :: مهسا ...

بودن یا نبودن مسئله این است ! اگه اشتباه نکنم بزرگترین سوالی بود که دکارت از خوش پرسید.

و حالا من خودم رو در گیر این سوال می کنم؟!
بودن یا نبودن؟!

این که کلمات ناخودآگاه از ذهن من در این وبلاگ جاری می شن می تونن نشون دهنده ی این باشند که من هستم و می توانم چیزهایی را نیز خلق کنم البته نه خلق به اون معنا ولی خوب من خالق این وبلاگ و نوشته های اونم پس هستم !

اما این بودن تا به کی؟! تا ابدیت ؟ اگه ابدیت نباشه وجود نداشته باشه پس بودن من به چه سود وقتی روزی قراره نباشم ؟!
نمی دونم چرا نه می تونم آنچه تو ذهن دارم رو بنویسم و نه می تونم خودم رو کاملا قانع کنم!

احساس می کنم یه عروسک خیمه شب بازیم که با زیرکی خاصی رو سن به حرکت در می یام!

یا یکی از شخصیت یک داستان نیمه جذاب!  در گوشه ای از ذهن یک نویسنده که داره کم کم اون رو به تحریر می کشه ؟!

هزاران چیز دیگه تو ذهنمه ...

اما گوشه ای ذهنم چیزی هست که می گه نه من فراتر از اینهام اما خودم رو محدود کردم به همین ها !

شاید هم همین چیزه که دائم بهم فشار می یاره و می گه باید عوض شی! باید بشی همونی که به خاطرش آفریده شدی ! باید خودت رو پیدا کنی!

نمی دونم ..

من که پاک گیج شدم !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 تیر 1391 :: مهسا ...

نقل از راهکار مدیریت

تصمیمات تازه!

زندگی تازه!

اهداف تازه!

اینها نیاز مند تغییر اساسی اند و من دنبال همین تغییرم  اما برای تغییر کافی اند؟

باید از کجا شروع کنم؟

از افکار! آره درسته باید از افکارم شروع کنم ، باید رویاهام رو عوض کنم باید رنگ تازه ای به رویاهای کنونی ام بدم ! باید عوض شم...

دیگه رویاهام قدیمی شدند و دردسرساز!

دیگه بسه زندگی کردن در ناکجا آباد در کوچه پس کوچه های افکار درست و نادرست !

باید عوض شم..

باید دنبال چیزهای دست یافتنی تری بگردم...

اما این چیزهای دست یافتنی کجان، اگه در پس افکار کنونی من نیستن پس باید کجا دنبالشون بگردم؟!

اصلا عوض کردن فکر و رویا کار ساده ایه ؟ من می تونم از پسش بر بیام ؟ اصلا با چی عوضشون کنم؟

نه نباید کار ساده ای باشه...:(

خدایا خدایــــــــــــــــــــا چی کار کنم !

چیزی که من می دونم اینه که باید عوض شم بایـــــد !

پس باید بگردم دنبال چاره! دنبال چیزهای جدید!رویاهای ساده و شدنی ...

و اینکه چرا رویاهای من شدن دست نایافتنی و از اون بدتر دردسرساز و هزاران سوال بی جواب دیگه رو توی این کوچه پس کوچه های منتهی به بن بست رها کنم!

باید از خودم شخص جدیدی بسازم..

خدایای کمکم کن بتونم ..

من باید عوض شم..!!!

پ.ن: داشتم دنبال یه تصویر می گشم برای افکاری که یکهو روانه شدن توی این وبلاگ به تصویر جالبی رسیم که الآن می تونید ببینیدش ! این تصویر خیلی چیزها به من یاد داد از همه مهم تر این که: تغییر از من شروع می شود!

شاید تا کنون به موضوع کامل و دقیق فکر نکرده بودم من و تنها من تغییر دهنده ی همه چیز هستم ..

منم باید مراحل زیر را طی کنم:

1-thinking about it:در مورد آن فکر کنید!

2-preparing for action:آماده شدن برای انجام عمل

3-taking for action:انجام عمل

4-maintaining a good thing for life:ذکر(یافتن) یک چیز خوب برای زندگی!

پس باید درست فکر کنم :)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: مهسا ...

مشکل کجاست؟
مشکل از زود باوری ماست یا..
امروز توی یک سایت خوندم "امیدواریم زودباوران بروند نگاه کنند و ببینند خبری نیست تا از این به بعد هر مطلبی را که از طریق ایمیل و خبرگزاری های زرد منتشر می شود، براحتی باور نکنند. و بپذیرند ایمیل و فیسبوک و وبلاگها منابع موثق خبری! نیستند"
آخه کیه که چنین خبر جالبی رو بشنوه و نخواد ببینه؟ مگه برای دیدن ماه چقدر باید مسافت طی کرد و یا ... من که فکر میکنم حتی درصدی احتمال درست بودن این خبر ( کمتر از 1%) ارزش این رو داره ..
قبول دارم هرچیزی نوی این دنیای مجازی که دنیای 1001 رنگه قابل باور کردن نیست اما قابل تامل هست..
دارم با خودم فکر می کنم که پخش کننده ی این خبر چه انگیزه ای رو دنبال می کرده ؟! آیا فقط یک شوخی ساده بود؟ اگر فقط یک شوخی بود خوش به حال شرکت پپسی، مدتهاست با یک شوخی سر زبان مردم افتاده1! شاید بد نباشه اگه تولید کننده ی پپسی به پخش کننده ی این خبر پولی بده! بی شک بهترین تبلیغ کننده ی پپسی در این مدت این شخص بوده ! 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 خرداد 1391 :: مهسا ...

امروز باز هم تنهام
خوشحالم که اینجا هست و وقتی پشت این میز می شینم به چیزی جز نوشتن در این وبلاگ فکر نمی کنم..
تنهایی و افکار ...
چرا فکر من به هرجایی جز آنجا که باید باشه سفر می کنه ، بازم می خوام بگم خستم از خودم خسته شدم ، از این افکار که حتی موقع نماز هم دست بردار من نیستند!
چرا اینجوریه؟
چرا ذهن به هر جا جز آنجا که باید باشه متمرکز می شه؟ من نمی خوام اینجوری باشه...
وقتی به خودم و این 22 سال زندگیم فکر می کنم می بینم هیچ چیزی نیستم با خودم به گذشته های دورم سفر می کنم وقتی بچه بودم همیشه یک زمان خیلی دور رو واسه 20 سالگیم تصور می کردم اون زمان چه قدر 20 سالگی من قشنگ بود ، اما الآن می بینم 22 سال از عمر رفته و از رویاهای کودکی تنها دانشجو بودنم هست که واقعیت یافته ، یعنی من این همه وقت تلف کردم که فقط دانشجو باشم ؟! یعنی من در دانشجو بودن خلاصه شدم ؟! چی شد که اینجوری شد؟ اگه الآن به چی شد و چجوری شد فکر کنم 100 تا دلیل واسه خودم می یارم که می دونم اگه بشینم و درست به دلیلا فکر کنم خواهم دید که بهونه ای بیش نیست، من که دنبال مقصر نیستم دنبال بهونه هم نیستم باید به خودم بفهمونم گذشته ها گذشته ! و تمام!
باید واسه آینده برنامه ریزی کنم نباید در آینده هم به بطالت رفتن وقتم فکر کنم باید درست فکر کنم ، آره باید از این تنهایی هام درست استفاده کنم باید وقت بیشتری رو برنامه ریزی بذارم ...
خدای مهربونم می دونم که اگه تو کنارم نباشی نمی تونم شروع کنم کمکم کن من می خوام دوباره متولد شم....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 خرداد 1391 :: مهسا ...

دلم بدجوری گرفته
این احساسی که من دارم چه احساسیه؟  چرا اینقدر تنهام با وجود اینکه اطرافم پر است از کس!این کسان چرا بی کسی من رو پر نمی کنن !
می بینی خدای من بازم شروع کردم قر زدن، بونه گرفتن و نا آرومی کردن !
امروز داشتم می گفتم دور و برم پر است از چیز هایی که تا عمر دارم باید شکر گذارش باشم اما می بینی من از همه ناشکر ترم!
می خوام عوض شم از  این مهسا خسته شدم خدایا یه مهسای جدید می خوام !
آخه مگه من از بقیه چی کم دارم .. بهتره تموم کنم تا شروع نکردم به گفتن چیز هایی که نباید گفته بشن ...
به قول خودت " ما هیچ قومی را تغییر نخواهیم داد مگر اینکه خودشان خواهان تغییر باشند" پس مقصر اصلی خود منم می خوام عوض شم، دارم تمام سعی خودم رو می کنم ولی من بی تو هیچم ..
راستی ممنونم دوباره برگشتی ممنونم بخشیدی من رو ..
حالا خیالم راحته، راحت راحت !
می دونم که همه ی اون چه در ذهنم می گذره رو می دونی چیزهایی که هیچ گاه نمی تونم نه اینجا و نه هیچ جای دیگه بیان کنم، همون چیزی که دلیل این همه دلتنگی ها و و تنهایی هام شده ...و این خیلی آرومم می کنه...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 خرداد 1391 :: مهسا ...

سلام
امروز نمی خواستم چیزی بنویسم اما شاید اگه ننویسم آروم نشم
عنوان دردودل امروزم رو گذاشتم "یافتم" چون امروز دلیل خیلی از سوالایی که این مدت ازت می پرسیدم رو پیدا کردم!
امروز که داشتم پس از مدتها قرآن می خوندم فهمیدم که نه من در اشتباهم تو من رو فراموش نکردی بلکه این من بودم که یک قفل بزرک به دروازه ی دلم زده بودم و اجازه نمی دادم وارد شی، اما تا همین امروز حواسم به قفل در دلم نبود می دونی یه مهمون ناخونده داشتم که شاید ناخونده خوندنش هم چندان جالب نباشه ، نه ناخونده نبود اشتباهی اومده بود، شاید راه گم کرده بود اما من اونو خیلی مهم پنداشته بودم و حاضر نبودم حتی بهش بگم اشتباه اومدی ! مهمون پر رویی بود نفهمیدم چی شد و چه جوری رفتار کردم که احساس نمی کرد حتی مهمونه اون خودش رو صاحب خونه می دونست، اما امروز از دلم انداختمش بیرون، امیدوارم دیگه روش نشه بیاد به خونه ی دل من !
الآن هم اومدم اینجا بهت بگم خداجون ، شیطان رو از دلم انداختم بیرون !در دروازه ی دلم  رو واست بازش گذاشتم، این بنده ی خطاکارت رو باز هم ببخش و به خونه ی دل من برگرد قول می دم یک تابلو نصب کنم درب ورودی و روش بنویسم: "ورود شیطان ممنوع!"




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 خرداد 1391 :: مهسا ...
خدای من سلام
امروز تصمیم تازه ای گرفتم
می خوام از این به بعد دردو دل هام رو جای این که روی کاغذ و تو دفتر دلتنگی هام بنویسم اینجا بنویسم
اول از همه باید ازت عذر خواهی کنم به خاطر تمام اشتباهات این مدتم
من بنده ی بدیم مگه نه!
دیگه خودم هم از خودم بدم می یاداز کارایی که می کنم از بدقولی هام! خیلی جالبه نه برای همه خوش قولم جز خودم و خودت..
می خوام از احساسی که یه مدتیه دارم برات بگم ، احساس می کنم دیگه دوستم نداری دیگه بهم توجه نمی کنی البته حق می دم دیگه من اونی که قبلا بودم نیستم خیلی عوض شدم چی شد؟ چه جوری شد شدم این ؟ می خوام بشم همون مهسای قبل همون مهسایی که با حرف زدن با تو خوابش می برد و ... این افکاری که الآن تو ذهنمه چیه چرا رهام نمی کنه آخه من که همیشه تو رو دارم صدا می زنم آخه چرا چرا فراموشم کردی چرا صدات می زنم جوابم رو نمی دی ، وقتی صدات می زنم و باز کار خودم رو ادامه می دم با خودم فکر می کنم با هام قهری خدایا آشتی ، آشتی آشتی آشتی ! کمکم کن نمی خوام مث قبل اما دوسم داشته باش
بگذریم شاید که در اشتباهم و وقتی صدات می کنم جوابم رو می دی و منم نمی خوام بشنوم
به هر حال اینجا باز کردم که وقتی تنها شدم و هیچ کس تو خونه نبود جای هر کار دیگه ای با تو درد و دل کنم ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 8 )    ...   5   6   7   8   


مهسا هستم، بیش از23 سال از زندگیم در این دنیای خاکی می گذره و زندگیی دارم پر ز خطا و اشتباه!
در ذهنم افکاری می گذره که نه بیان اونها راحته و نه درک اون برای هرکس ، فقط همین رو بگم که دنیایی دارم متفاوت!
گاهی دلم پر می شه و بینهایت احساس تنهایی می کنم اون وقته که می یام اینجا و بدون حتی لحظه ای اندیشه فقط می نویسم
در این وبلاگ فقط چیزهایی که از دهنم می یاد و با دستام بر روی کیبرد فشرده می شه نوشته می شوند.
مخاطب خاصی ندارم اما اکثر اوقات تنها شنونده پر حوصله خداوند رو مورد خطاب قرار می دم و این به من آرامشی می ده بینهایت!

مدیر وبلاگ : مهسا ...
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :