تبلیغات
من و خدایم(دفتر دلتنگی های من )
 
من و خدایم(دفتر دلتنگی های من )
یکشنبه 14 آبان 1391 :: مهسا ...

احساس خوبی دارم..

تصمیم دارم برای خودم و با در نظر گرفتن خانواده ام زندگی کنم..

احساس می کنم دیگر خواهم توانست خودم را کنترل کنم و از سر شیطان دور..

دیروز بزرگ ترین گناه 22 سال عمرم را انجام دادم و چه راحت و ساده و و بی درنگ..

می ترسم

خدای من می ترسم ..

هیچ اندیشه ای هنگام انجام کار نادرست موجود نیست و از خودم می ترسم ..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 آبان 1391 :: مهسا ...

خدای من بس است

بس است تین زندگی پوچ و بیمعنا

دیدی؟

دیدی قرار دیشبمان را چگونه از یاد بردم

دیدی چگونه امروز دوباره اشتباه کردم  ..

دیدی باز هم تکرار شد؟

خدای من تا در این گناهان غرق نشده ام من را از این دنیای بیرحم آدم فریب نجات ده

خدای من دیگر نمی خواهم زندگی کنم

نجاتم بده .....

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 8 آبان 1391 :: مهسا ...

خسته شدم از این روزهای تکراری..

وارد برهه ی جدیدی از زندگی شدم اما باز هم تنها و تکراری..

مشکل کجاست..

مشکل از چیست ؟!

از کیست؟

بی شک از من است و این افکار پوچ..

این حصاری که دور خود کشیده ام ..

حصاری با خارهای زخم کننده..

راه ورود  هر کسی به زندگی ام را بسته ام شاید این باشد دلیل این تنهایی !

در تنهاییم گم شده ام..

کم کم خودم هم به یک غریبه تبدیل می شوم ..

وای خدای من نه ! من تنها هم دم تنهایی هایم است ! من را از این وجود دلسرد نکن..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 5 آبان 1391 :: مهسا ...

عید است

دومین عید بزرگ مسلمانان ..

و اولین بار که دورم از خانه و خانواده ..

دلم هوای هواری های روز عید کرده و حلوا و قهوه..

دلم هوای خانه کرده و دائم با خودم زمزمه می کنم خانه دور است و تو باید باشی..و در میان انبوه جزوات که دورم ریخته غرق می شوم ..

یاد حرف های یک دوست می افتم ، دلم برای گوسفندهایی که بی گناه سر بریده می شوند در این روز  می سوزد ...با خودم فکر می کنم تقدیرشان این است و چه تقدیر سنگینی ، باید سربریده شوند به خاطر سیر شدن شکم موجوداتی به نام انسان که اگر انسان بودند و ازانسانیت چیزی می دانستند بی شک حیوان زبان بسته را نمی کشتند !

نمی دانم شاید زیادی تحت تاثیر حرف های او قرار گرفتم اما حرف هایش بوی انسانیت می دهد..

بی چاره حیوانهاکه اسیر خودخواهی های ما اشرف مخلوقات می شوند ... و لی وقتی درست فکر میکنم می بینم این خودخواهی ها لازم است باید زندگی کرد و برای زنده بودن جنگید ما بگونه ای و حیوانات به گونه ای دیگر..

پس ناچارن می گویم مبارک باد این عید بر مسلمانان..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1 آبان 1391 :: مهسا ...

با تمام وجودم به او حسادت می کنم

نمی دانم چرا ولی دیگه طاقت ندارم

تو که می دونی من چی می خوام

چرا کمکم نمی کنی از این راه به سلامتی نجات پیدا کنم

می ترسم

می ترسم

وقتی با تمام وجود حسادت را احساس می کنم می ترسم

از خودم می ترسم

از این همه کوچک بودنم می ترسم

از این که جز آدمی حسود چیز دیگری نیستم می ترسم

می ترسم

نجاتم بده

از این حسادت های بی مورد و احمقانه رهایم کن..

من ارزش ها را در دیگی بزرک ریخته و با تمام وجود به هم می زنمش دیگر تشخیص ارزش درست از نادرست برایم ممکن نیست..مرا از این منجلابی که در آن افتاده ایم نجات بده..

جز این آرزویی نمانده برایم..

خدایا من احمق تنها فکر و ذهنم شده یک چیز بی ارزش ، می دانم که بی نهایت بی ارزش است ولی با تمام وجود می خواهم بی ارزش بودنش را ملکه ی ذهنم کنی و به هر طریقی که خود می دانی نجاتم دهی از این منجلاب

الهی آمین

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 مهر 1391 :: مهسا ...

شاید فرصتی باشد مناسب! شاید هم نه اشتباهی باشد بزرگ!

اما نیک می پندارم و سپاسگذار نه به قولی دوستی بزرگ سی پاسگذارم از این فرصت ، چون می دانم فرصت فرصت است و این که چگونه استفاده شود با من !

آری خوب بودن و بد بودن یا بهتر است بگویم استفاده کردن و نکردن از این فرصت تنها و تنها به من مربوط است و بس!

نه بس نه ! خدای مهربانم صمیمانه ، عاجزانه و با تمام وجود می خوام تو کنارم باشی.. همراهم باشی ، تنها یارم باشی، در تصمیمات کمک کنی بهترین انتخاب را داشته باشم.

 

و تو تنها امید من برای سپری کردن این دوران تقریبا سخت من به سلامتی و خوشی هستی ..

پس امیذم به تو و تنها تو است در این روزهای سخت..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 مهر 1391 :: مهسا ...
خداونـــــــــــــــدا
خطا از من است، می دانم.
از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد”
اما به دیگران هم دلسپرده ام
از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین”
...
اما به دیگران هم تکیه کرده ام
اما رهایم نکن
بیش از همیشه دلتنگم
به اندازه ی تمام روزهای نبودنم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 2 مهر 1391 :: مهسا ...

هنوز با خودم و زندگیم کنار نیومده دارم وارد مرحله ی جدیدی از زندگیم می شم!

نمی دونم می تونم تو این مرحله از زندگیم که هیچ از یک نواختی بیرونم نمی یاره سربلند شم یا خیر !

ازت می خوام کمکم کنی که این دو سال رو هم بگذرونم نه نگذرونم درست ... نمی دونم چی بگم ولی نمی خوام فقط بگذرونم..

فقط می دونم بدون تو نمی تونم

امروز شزوع تازه ای هست ، با نام تو شروع می کنمش...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1391 :: مهسا ...

آخه یه آدم تا چه حد می تونه پست باشه..

به خودم قول داده بودم ..

اما باز هم نشد...

دیدمت اما شرم نکردم.

از خودم بیزارم...

چرا کمکم نمی کنی

چرا آدم نمی شم من

خسته شدم دیگه تحمل ندارم...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 10 شهریور 1391 :: مهسا ...

 

کودکی؟!
چه دوران قشنگی

چه قدر زیبا..

دنیایی صاف و ساده..

به دور از حسادت و نفرت..

صمیمی و یک رنگ..

دلم واسه لحظه لحظه های  دوران کودکی تنگ شده ..

دوست دارم برگردم به دوران کودکی  و دوباره غرق شم در دنیایی پاک و به دور از همه ی این چیزها

به او روزا که 10 بزرکترین عدد دنیا بود و روز قیامت فاصله ای کمتر از یک روز ...

دوست دارم باز عروسکامو جمع کنم و واسشون جشن تولد بگیرم

دلم واسه عروسکام تنگ شده، بهترین و صمیمی ترین دوستان کودکیم

خدایا چرا چرا آدما بزرگ می شن و با بزرگ  شدنشون یه فاصله می ندازن تو دلشون بین همه ی بهترین ها اونم فاصله ای به اندازه ی 10 دوران کودکی؟!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 23 مرداد 1391 :: مهسا ...

از وقتی بچه بودیم این ضرب المثل(شایدم نشه اسمش رو گذاشت ضرب المثل شاید بهتر باشه بگیم ضرب العجل نمی دونم !)  تو گوشمون خونده شده : زندگی دو روزه

خیلی بهش فکر می کنم ..

آره جز واقعیت محض  نیست ..

روز اول :آنچه گذشت (گذشته های دور که وقتی بهشون فکر می کنی انگار همین دیروز بود و یک روز از این دو روز)

روز دوم :امروز!

زندگی فقط دو روزه نه کمتر و نه بیشتر !!

نه شاید هم کمتر آره برا خیلی ها کمتر!
خیلی از ماها یادمون میره که دنیا فقط همین 2 روزه یادمون میره که آینده جز این دو روز نیست و کل روزمون رو که خیلی زود به دیروز تبدیل می شه به فکر آینده می گذرونیم

خیلی ها هم امروزشون رو در حسرت دیروز می گذرونند ...

هر چی فکر می کنم آدمایی که جز این دو دسته نباشند کم هستند پس باید گفت خیلی ها کمتر از دو روز زندگی می کنند..

نمی دونم! شاید انتهای بحث امروز من یک نتیجه گیری باشه و اون هم این که باید در حال و به بهنرین نحو ممکن زندگی کرد !
و همیشه به خاطر داشت روزی خواهد آمد که فردایی نباشد!

پ.ن: امروز 23/مرداد/91 و سه روز از زلزله ی آذربایجان می گذره و من به عنوان عضو کوچکی از این سرزمین این فاجعه بزرگ رو به هموطنان خوب آذربایجان تسلیت می گم ، به مردمی که در یک لحظه مهمترین چیزای زندگیشون و، عزیزان و جگرگوشه هاشون، مال ، ثروت سرپناه و .. را از دست دادند و درس عبرتی شدند برای ما که بدونیم همه چیز در یک لحظه از بین می ره و چیزی ماندگار نیست ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 مرداد 1391 :: مهسا ...

"زندگی زندان نیست..

زندگی مجازات نیست...

زندگی یک پاداش است، و به آنهایی تقدیم می شود که لیاقتش را دارند!

این حق توست که از زندگی لذت ببری، اگر این کار را نکنی گناه کرده ای.


اگر جهان هستی را همان گونه که یا فته ای ترک کنی و آن را زیباتر نسازی بر علیه آن کار کرده ای.

قبل از این که آن را ترک کنی، آن را اندکی شادتر، زیباتر و دلپذیر تر ساز !!"

دوباره نوشته های فوق که از عالم بزرگ آشو هست می خونم

"زندگی یک پاداش است و به آنهایی تقدیم می شود که لیاقتش را دارند!"

نمی تونه غیر از این باشه ولی این لیقات از کجا می یاد؟

" زندگی زندان نیست، زندگی مجازات نیست "

نا خودآگاه یاد این جمله می افتم " زندگی زیباست، زندگی باید کرد !"اما مگر غیر از اینه که باید قبل از زندگی کردن زیبایی آن را درک کرد، و این آسونه یا سخت ؟ فکر می کنم باز هم لیاقت نیاز داره ..

" این حق توست که از زندگی لذت ببری اگر این کار را نکنی گناه کرده ای"

این جمله ها و جملات بعدش من رو یاد حرف ته ذهنم که هیچ وقت بهش توجهی نکردم می ندازه ! و اون هم اینه که من بیهوده نیافریده شدم من اومدم که یه کار مهمی انجام بدم و اما این کار چیست ..؟؟

باز هم من می مونم و سوالای بی جواب ...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 مرداد 1391 :: مهسا ...

خیلی وقت بود به این جا سری نزده بودم.

شاید دلیلش بدقولی هام بود و شاید هم یک چیزه دیگه؟!

اما کلمه ی شانس دوباره من رو به اینجا کشوند تا بدون تامل چند خطی بنویسم ...

شانس! واقعا این شانس چیه ، وقتی به گذشتم نگاه می کنم به چیزی که دارم به چیزی که هستم و ... نمی دونم چرا فقط شانس به ذهنم می رسه ، بیشتر فکر می کنم به کمی تلاش می رسم تلاش های کوچیکی که خودشون زیر شانس گم کردن...

یعنی من آدم خوش شانسی یم؟ شایدم شانس اون چیزی که من اسمش رو می ذارم شانس نباشه !

بازم فکر می کنم ، بیشتر فکر می کنم شانس از زندگیم می ره بیرون چیز با ارزش تری می یاد به ذهنم ف نه نمی تونه شانس باشه نه ..

کمی خود خواه تر از همیشه به نظر می رسم ...

حرف همیشگیم که الآن بهتر بگم چیزی که قبلا جای شانس به زبون می یوردم  می یاد به ذهنم..

یه نفس راحت می کشم ، حتما همین طوره ، آره شاید خوخواد و مغرور باشم ولی نه شانسه و نه چز دیگه تنها یک چیز و اون هم اینه که  خدا هیچ کس رو به اندازه ی من دوست نداره ..

پ.ن: الآن که دارم این مطلب رو می نویسم دومیتن طلای المپیک لندن رو هم توسط امید نوروزیان گرفتیم و این پیروزی رو به او و تمام مردم ایران تبریک می گم

پ.پ.ن: شاید جاش باشه الآن از حمید سوریان که دیروز اولین طلای المپیک رو هم برد اسمی ببریم و بهش تبریک جانانه بگیم ..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 تیر 1391 :: مهسا ...

امروز باز هم تنهام ...

توی تنهایی خودم گم شدم و گیج و مات توی بیراهه ها قدم می زنم..

یعنی تا کی ادامه داره؟!
باید نقطه ی پایان رو خودم تعیین کنم؟!
آره تا حدودی نویسنده ی این داستان منم ..پس باید هر چه زودتر به نوشته ها سر و سامان بدم ..

باید شروع کنم به نوشتن یه داستان زندگی جدید!

باید مهسا رو از سرزمین عجایب بیرون بکشم و ببرمش به یه جای امن تر و بی خطر تر ، یه جایی که لااقل کمتر به کوچه های بن بست راه داشته باشه!

چرا مهسا نمی تونه عوض شه؟!

چرا ؟

چرا؟؟

چرا؟؟؟

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 8 تیر 1391 :: مهسا ...

بودن یا نبودن مسئله این است ! اگه اشتباه نکنم بزرگترین سوالی بود که دکارت از خوش پرسید.

و حالا من خودم رو در گیر این سوال می کنم؟!
بودن یا نبودن؟!

این که کلمات ناخودآگاه از ذهن من در این وبلاگ جاری می شن می تونن نشون دهنده ی این باشند که من هستم و می توانم چیزهایی را نیز خلق کنم البته نه خلق به اون معنا ولی خوب من خالق این وبلاگ و نوشته های اونم پس هستم !

اما این بودن تا به کی؟! تا ابدیت ؟ اگه ابدیت نباشه وجود نداشته باشه پس بودن من به چه سود وقتی روزی قراره نباشم ؟!
نمی دونم چرا نه می تونم آنچه تو ذهن دارم رو بنویسم و نه می تونم خودم رو کاملا قانع کنم!

احساس می کنم یه عروسک خیمه شب بازیم که با زیرکی خاصی رو سن به حرکت در می یام!

یا یکی از شخصیت یک داستان نیمه جذاب!  در گوشه ای از ذهن یک نویسنده که داره کم کم اون رو به تحریر می کشه ؟!

هزاران چیز دیگه تو ذهنمه ...

اما گوشه ای ذهنم چیزی هست که می گه نه من فراتر از اینهام اما خودم رو محدود کردم به همین ها !

شاید هم همین چیزه که دائم بهم فشار می یاره و می گه باید عوض شی! باید بشی همونی که به خاطرش آفریده شدی ! باید خودت رو پیدا کنی!

نمی دونم ..

من که پاک گیج شدم !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 8 )    ...   4   5   6   7   8   


مهسا هستم، بیش از23 سال از زندگیم در این دنیای خاکی می گذره و زندگیی دارم پر ز خطا و اشتباه!
در ذهنم افکاری می گذره که نه بیان اونها راحته و نه درک اون برای هرکس ، فقط همین رو بگم که دنیایی دارم متفاوت!
گاهی دلم پر می شه و بینهایت احساس تنهایی می کنم اون وقته که می یام اینجا و بدون حتی لحظه ای اندیشه فقط می نویسم
در این وبلاگ فقط چیزهایی که از دهنم می یاد و با دستام بر روی کیبرد فشرده می شه نوشته می شوند.
مخاطب خاصی ندارم اما اکثر اوقات تنها شنونده پر حوصله خداوند رو مورد خطاب قرار می دم و این به من آرامشی می ده بینهایت!

مدیر وبلاگ : مهسا ...
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :