تبلیغات
من و خدایم(دفتر دلتنگی های من )
 
من و خدایم(دفتر دلتنگی های من )
جمعه 31 خرداد 1392 :: مهسا ...
حال آدمی رو دارم که مریضی بدی داره و فرصت اندکی..
نمی دونم ولی احساس می کنم دوست دارم جای چنین شخصی باشم ...
چون در این صورت بی شک به ادم بهتری تبدیل می شم
شاید به نظر مسخره بیاد ولی می تونم تو ذهنم حال تک تک اعضای خونوادم رو تجسم کنم
حتی حرف هایی که بینمون ردو بدل می شه ..
غم بیش از بیش توی خونم سایه می ندازه
مادرم دیگه هیچ وقت اشک جمع شده توی چشماش گم نمی شه
برادرم عصبی تر از همیشه
خواهرانم به جنون نزدیک می شن
همه مهربان و دلسوز می شن..
پدرم تو فکر فروحتن تنها سرمایمون یعنی خونه است واسه خرج درمان و حتی به اندازه ذره ای به این که بعدش چی می شه فک نمی کنه ..
و من تو فکر اینم که یه جا کم خواهند اورد من خواهم مرد چون خرج هزیته بیش از اینهاست ...
پس با آرامش ازشون می خوام دست نگه دارن و خودشون به خاطر من بی ارزشی که تهش می میرم بی چاره نکنن
ازشون می خوام تو باقیمانده ی عمرم یه زندگی شاد و آرومی رو برام فراهم کنن
یه جمع صمیمی و شاد
آره ازشون می خوام جای این که تمام داراییشون بدن و باعث شن باقی عمرم رو توی بیمارستان بگذرونم ، تنها آرزوی این روزهام رو بر آورده کنن
ازشون می خوام کاری کنن که توی آخرای عمرم احساس کنم زنده ام و خوشبختم خونواده ی خوشبختی دارم ، دوست دارم همه ی این چیزایی که همیشه جلو همه پزشو دادم و بهش نازیدم محقق بشه ..
دوست دارم از این توهم  بیام بیرون و رویاهام رنگ واقعیت به خودشون بگیرن..
اون موقع راحت از این دنیا خواهم رفت خیلی پاک تر و معصوم تر ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 خرداد 1392 :: مهسا ...

تنهاایی یعنی رای تو بشه رییس جمهور و  تو تو خونه بشینی..

تنهایی یعنی فوتبال کشورت بره جام جهانی از خوشحالی بال در بیاری ولی تو خونه بشینی..

تنهایی یعنی به تنها برادرت بگی بریم بیرون و اون بیرون رفتن با پسر خاله رو ترجیح بده..

تنهایی یعنی احساس سنگینی کنی تو نگاه خونوادت...

تنهایی یعنی بشینی یه گوشه و به این که یه روز دیگه نیستی فکر کنی...

تنهایی یعنی صمیمی ترین دوست من و تنها یعنی من ،

خسته شدم خدا، خســــــــــــــــــــــــــــــــــتم

می بینی اوضاع منو؟

می بینی دارم چی می کشم؟

می بینی تنها دلخوشیم شده انجام گناه؟

می بینی و سکوت می کنی؟

عجب صبری داری خدا..

تو مگه اوستا کریم نیستی؟

تو مگه دهنده ی بی منت نیستی؟

خدایا آزمایشم کردی ، دیدی، خودت دیدی که از پس امتحانات سربلند بیرون نیومدم ...

دیگه ازمایشم نکن اجازه بده باقی عمرم رو تو عذاب گناه کار بودن و دوباره مرتکب خطا شدن نگذرونم..

می دونم از تنها کسی که باید بخوام کمکم کنه خودتی پس از من دریغ نکن ...

یا رب مددی

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 19 خرداد 1392 :: مهسا ...

وقت چیست؟

چیزی که باید تلف شود؟

چیزی که باید هدر رود؟

از بی نظمی ها همیشه میتوان گلایه کرد

چرا اینگونه شده؟

چرا هیچ ، هیچ انسانی به وقت دیگران اهمیت نمی دهد؟

از منشی دکتر گرفته تا استاد دانشگاه..

کلافه ام، بی نهایت کلافه!

چرا که به اندازه ی ذره های نمی توانم حتی حدس بزنم تا دو دقیقه ای دیگر چه کاری خواهم انجام داد!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 14 خرداد 1392 :: مهسا ...
به او گفتم
همه ی آنچه را تو می دانستی و من از گفتنش به هر کسی واهمه داشتم
نه تنها از گفتنش بلکه از این  که روزی کسی بداند
چه مسخره تو می دانستی و از این که دیگران بدانند می ترسیدم...
تا چه اندازه می توان احمق بود ؟!
از این ها گدشته او این را امری عادی تلقی کرد..
چه احمقم چه احمقم که تمامی عقلم را به تمامی دهنم را تمامی وجودم را کسی کردم که این چیزها برای عادی تلقی می شود
آیا واقعا تکیه کردن بر چنین شخصی درست است؟
الهی مرا یاری کن..
یاری کن زین پس این گونه ادامه ندهم
تا کنون عقلم هیچ برتری نسبت به قلبم نداشته
من انسانم
انسانیتم را در ذهن خودم زیر سوال مبر..




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 8 خرداد 1392 :: مهسا ...
دلم می خواد برگردم به دوران کودکیم
اون زمان دلخوشیم نظارت برکار خواهرام بود و بزرگترین زمان انتظار اومدن ساعت 4 برای رفتن به کنار ساحل و خاک بازی..
توقعات کم بود و دنیا پر از شادی
سخت ترین کار انتخاب همبازی ها در حین بازی...
بزرگترین افتخار نشتن کنار پنجره ی توی وانت بابا.....
یادش بخیر هنوز صحنه هایی از روز اول دبستان توی دهنم هست..
یاد روزهایی که تمام تمرکزم در پیدا کردن دوست بود بخیر
هیچ وقت یادم نمی ره مکلماتی رو که با یکی از همکلاسی های هم اسم خودم در سال اول تحصیلم داشتم
اومد طرفم و گفت می تونم مداد رنگیتو استفاده کنم
و من گفتم آره ولی به شرطی که باهام دوست شی!!
و غافل از آن که دوست یافتنی نیست..
خنده داره شاید اما روزهای خوبی بود
دل کوچیکم خیلی موقع ها شکست اما هیچ وقت به دل  نگرفت
خدایا من روزهای کودکیم را می خواهم
با همه ی حقارت ها
با همه ی سختی ها
با همه ی همه ی سادگیی که داشت
از بزرگتر شدن می ترسم
می ترسم..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 8 خرداد 1392 :: مهسا ...
حس من نمی گه امتحانم را بد دادم
اما عقل و محاسباتم شک نداره امتحان افتضاحی دادم
کمکم کن
کمک کن زیاد داغون نداده باشم
هر چه باشد این ترم و ترم بعد آخری هاشه
اشتباه زیاد دارم اشتباهات جبران ناشدنی
اشتباهاتی که منو از تو دور می کنه
می دونم
می دونم
می دونم
اما تو ارحم الراحمینی
می دونم امتحانم رو افتضاح تر از امتحاناتی که تو از من گرفتی ندادم کمکم کن از تمام امتحاناتم سربلند بیرون بیام
آمین
یا رب العالمین




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 خرداد 1392 :: مهسا ...

نیاز است که بنویسم

امروز سه شنبه 7 خرداد 92 روز قبل از امتحان پایان ترم

به هرچه فکر می کنم جز امتحان ، درس می خوانم اما انگار نمی خوانم، احساس پوچی در مغذم ریشه دوانده

دلتنگ خانه ام و دل نگران تصمیمی که خواهرم و خاستگارش میگیرند...

صرفه های مادرم ، خستگی هایش ،آرزویش ، نگرانی هایش و  همه و همه نگرانم می کند

با این حال افکار پوچ و پست لحظه های رهایم نمی کند

هرچه فکر می کنم ، مهربانی های مادرم ، از خودگذشتگی هایش سزاوار داشتن فرزندی چون من نیست..

عوض می شوم

به خاطر او هم که شده عوض می شوم

کمکم کن خدای من ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 2 اسفند 1391 :: مهسا ...
دلم به وسعت بینهایت گرفته...
از خودم بیزارم..
خدای من دیگر اصلا نمی تونم احساست کنم
تو هنوز با این بنده ی حقیرت  هستی؟
می دانی خوب از حال و اوضاع من با خبری
می دانی به چه موجود خبیثی تبدیل شده ام
نجات بده
مگر نه این که گفتی هیچ قومی را تغییر نمی دهی مگر آن که خودش بخواهد
این بنده ی حقیر با تمام وجودم می خواهم به خودم ، به خو قبلیم برگردم..
فقط همراهیم کن..
کمکم کن خطا نکنم...
کمکم کن خطاهایم را تکرار نکنم..
کمکم کن کمکم کن به منی که چند سال پیش بودم به من دوران دبیرستانم برگردم
با تمام وجودم می خواهم امروز را برای من به خیر بگذرانی 
می دانی که چه حس عجیب و غریبی دارم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 17 دی 1391 :: مهسا ...
تنهایی ام دیوانه وار صدایم می زند 
نه کار برایم گذاشته نه زندگی !
خسته شدم از تنهایی..

آخر در این تنهایی ناپدید خواهم شد ..
وایییییییییییییییی  خدای من چرا چرا چرا ...
چرا اطرافیانم تنهایی ام را پر نمی کنند :(




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 دی 1391 :: مهسا ...

حال و هوای عجیبی دارم

دلم به اندازه  ی یک دنیا گرفته

در دلم آشوب و بلوای زیادی است

پلکهایم روی چشمانم سنگینی می کند

جزوات درسی ام نمره ی کم میاتنرو امتحان روز شنبه را یاد آوری می کنند..

سعی می کنم درس بخوانم دستام روی چرکنویس رونویسی می کنند مطالب جزوه را اما ذهنم خود را درگیر یادگیری نمی کند

خدایا یاری ام کن ..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 8 دی 1391 :: مهسا ...

نمی دونم چرا اومدم اینجا!

شاید به خاطر این که دوست ندارم به این زودی بخوابم..

هر چه فکرکردم عنوانی مناسبتر از امروز ندیدم..

امروز 8 - دی - 91 و گذشت یکماه دوری از خانه !

دلم عجیب برای خانه تنگ شده ، خانه ای که با سخاوت تمام و با تمام وجودش عزیز ترین کسان زندگیم را در زیر سقف پارچه ای خود دورهم جمع کرده...

همیشه وقتی از زیبایی خانه یمان سخن به میان می آورم با نگاه های پر تعجبی برمیخورم که تنها چیزی که از پس آن نگاه ها می شود فهمید یک کلمه است:

"بدسلیقه"

تا جند لحظه پیش نمی دانستم چه باید در این برگ وبلاگ بنویسم اما کنون تمام ذهنم سرشار شده است از خانه..

آری خانه ی ما زیباست

من خانه ی قدیمی مان را به هزار خانه ی امروزی ترجیح می دهم ...

ویلایی بودن خانه ی مان را به این آپارتمان های کوچکی که باید در آن سکوت کرد که مبادا آقای همسایه که تا دیر وقت سر کار بوده از خواب بیدار شود ،

عوض نمی کنم ...

آری به خانه ای واقعا زیادی پا نهاده ام ..

خانه های زیبایی که تنهایی را یدک می کشیدند ..

پرسیدم تنهایی ؟

گفت پدر شب دیروقت به خانه می آِید مادرم هم عصر اضافه کار می ماند و ...

دانستم این است بهای زیبایی آن خانه ..

خانه ی من شاید به زیبایی آن خانه نباشد اما...

اما خانواده ای دارم همیشه دور هم ..

در خانه ی زشت من به جای آن که میزی بزرگ باشد که یک نفر روی آن ناهار بخورد ، سفره ی کوچکی پهن می شود و همه دور هم ...

به نظر من خانه ی قدیمی ، گلی و سقف پارچه ایمان از هزار خانه ی زیبا ،لوکس و امروزی بهتر است زیباتر چرا که در آنمهر است ، صفا است ، صمیمیت ، صداقت و ..

اگر این بدسلیقه ایست می خواهم بدسلیقه بمانم ...

دلم برای خانه تنگ شده است..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 2 دی 1391 :: مهسا ...

منتظر تاییدیه ماندن آن هم 2 ماه بسیار سخت است ..

تازه اکنون می گویند تاییدیه عمومی آمده است تاییدیه علمی مانده !!

خوب آقا جان من اگرقراراست تایید نکنی عمرما را بیهوده تلف نکن!

اگر تاییدیه علمی نشود چه ؟!

از دست دادن کلی وقت ؟ کلی زندگی؟

خدای من با خود می اندیشم تایید نشدن بعد از دو ماه تا این اندازه کلافه ام می کند !

اگر بعد از یک عمرتاییدم نکنی چه کنم؟؟

در اینجا این که تاییدم نکنند درصدی ناچیز است !

اما من در این نزدیک 23 سال هیچ برای تایید شدن تلاش نکردم و هر روزم بدتر از دیروز بوده ...

زین پس تلاشم را روز افزون می کنم برای تایید شدن از جانب خود به تو قول می دهم این را نیز بر روی تمام قول های انجام نداده ام بگذار اما به من یاد آوری کن که بتوانم اجرا کنم

 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 آذر 1391 :: مهسا ...

می گویند دنیا دارد به اتمام میرسد!

یعنی ممکن است این دنیای بی رحم دست از این بندگان کشیده و آنها را به حال خود رها کند؟!!

چشمم آب نمی خورد

زجرها مانده که این زمین خاکی کشیدنش را برای ما آرزومند است..

ممکن است اشتباه باشد اشتباه محض!

شاید نباید خطاهای خود را به پایه این زمین خاکی نهاد ...

اما با تمام وجود التماس می کنم تمامش کنی..دیگر بس است غم، گناه اشتباه و...

خسته شدم از من ..

دیگر نمی خواهم بیش از این گناه کنم..

شاید مرگ تنها راه خلاصی باشد ، رهایم کن...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 آذر 1391 :: مهسا ...

بارها و بارها در دفتر دلتنگی هایم این جمله را نوشتم "زندگی تازه!"

میخواهم دوباره شروع کنم از نو متولد شم اما، بارها و بارها این تصمیم از این جانب اتخاذ شده اما باز هم برگشت به مرحله قبل!

مانند یک حلقه در یک برنامه نویسی عمل می کنم و بعد از تکرار چند مرحله به مرحله ی اول باز می گردم و شاید بتوان گفت مانند یک وقفه!

شاید هم تابع فیتنسی که انتخاب کرده ام برای زندگی یک تابع اشتباه است و مرا در این الگورتیم از مقدار مطلوب دور می کند و همیشه فرزندان متولدی ین راز والد به جای آن که ویژگی های خوب پدر را بگیرند ویژگی های بد آن را گرفته و به این ترتیب از من ساخته این مهسا!

زندگی من به معنای واقعی در حال نابودیست!

این را با تمام وجودم احساس می کنم ، پس کجایی خدای مهربان من !

کجایی تنها یاری دهنده ی من!

کجایی که ببینی بنده ات، که همواره تو را تنها ترین یار خود می دانست ، این روزها بنده ی شیطان شده..

این بنده ی حقیر می خواهد از نو شروع کند!

می خواهد زندگی تازه ای داشته باشد..

میخواهد پروژه بزرگ زندگی اش را با تو بردارد..

دستش را که بسوی تو دراز شده محکم بگیر ..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 آبان 1391 :: مهسا ...

امروز روز خوبی بوده تا کنون ..

الآن ساعت 7:19 و  تا تمام شدن روز کلی زمان مونده ...

زمان ها بی رحمی که با وجود آن که می دانند می خواهم بگذرد ولی باز آرام آرام می روند ..

وای اگر این لحظات می بایست به شادی می گذشت باز زمان با بی رحمی تمام تند تند عقربه ها را پشت سر می گذاشت..

واقعا از زمان سر در نمی آورم ولی بی شک اخلاق به خصوصی دارد ..

شک دارم گاهی مهربان شود و لحظات خوب را هم ..

بگذریم در بی رحمی زمان شکی نیست ..

می گذرد و با گذشتنش خیلی چیزی ها را با خود می برد ..

از زمان بی رحم می خواهم باز هم با تمام وجودت زود بگذری..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 8 )    ...   3   4   5   6   7   8   


مهسا هستم، بیش از23 سال از زندگیم در این دنیای خاکی می گذره و زندگیی دارم پر ز خطا و اشتباه!
در ذهنم افکاری می گذره که نه بیان اونها راحته و نه درک اون برای هرکس ، فقط همین رو بگم که دنیایی دارم متفاوت!
گاهی دلم پر می شه و بینهایت احساس تنهایی می کنم اون وقته که می یام اینجا و بدون حتی لحظه ای اندیشه فقط می نویسم
در این وبلاگ فقط چیزهایی که از دهنم می یاد و با دستام بر روی کیبرد فشرده می شه نوشته می شوند.
مخاطب خاصی ندارم اما اکثر اوقات تنها شنونده پر حوصله خداوند رو مورد خطاب قرار می دم و این به من آرامشی می ده بینهایت!

مدیر وبلاگ : مهسا ...
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :