تبلیغات
من و خدایم(دفتر دلتنگی های من )
 
من و خدایم(دفتر دلتنگی های من )
یکشنبه 21 مهر 1392 :: مهسا ...
همه چیز زیبا به نظر می رسد
ایرانی باشی و حافظ را نشناسی ایرانی نیستی
ایرانی باشی و در دیار حافظ و روز بزرگداشت او را گرامی نداری ایرانی نیستی
باور ناکردنینست جمع شدن این همه افراد در مقبره حافظ جهت بزرگداشت او
از هر سنی
کودک
نوجوان
جوان
و مادری که به زور راه می رود
اینجاست که حس ایرانی بودن دوچندان می شود
گوشه ای آرام می گیری
یاد الله می کنی و نیتی
و تفال به حافظ
و با خود اندیشه می کنی چگونه ممکن است حافظ این همه زیبا از راز نیت تو با خبر باشد
امیدوار می شوی
لبخند می زنی و می گویی شکر الله من که اینگونه با پیامی از حافظ شیرازی امید را به قلبان من هدیه می کنی...
و با آرامشی از جنس ایرانی و از سوی مهربان ترین مهربانان به خود باز می گردی..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 5 مهر 1392 :: مهسا ...
امشب دیدم شاید خنده دار به نظر بیاد ولی پیشم بودی
کنارم بودی
درس رو به روم
باهات حرف زدم
کنارت آروم شدم
ترس از وجودم رفت
آره نترسیدم مطمئن بودم اون چیزی که دیدم خودت بودی چرا باید می ترسیدم
ازت خاستم کمکم کنی بهت گفتم چمه همشو به زبون نیوردم آخه نیازی به زبون اوردن همه چیز نیست وقتی کنارم باشی
کمکم کن نجات پیدا کنم از این چاهی که توش فرو رفتم
کمکم کن
کمکم کن کمک...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 مهر 1392 :: مهسا ...
اشتباه روزی شروع می شود روزی تمام می شود
دوباره تکرار می شود
شروع می شود
تمام می شود
و ...
هیچگاه درس نمی شود
برای من که نمی شود
می آموزم
می فهمم
درک می کنم
ناراحت می شوم
می نویسم
به غلط کردم می یفتم و دوباره تکرار می شود
و باز هم دوباره
و دوباره و دوباره
از تکرار اشتباه خسته شدم و در ذهنم اشتباهی دیگر را می پرورانم
نگرانم
نگران خود
نگران بودن
نگران ماندن
نگران تبدیل شده به آن که بی زارم
چه کنم؟
چه باید کنم
چه می توانم کنم
آیا جز خاستن کمک از تو و ابراز پشیمانی به درگاهت کار دیگری هم می توان کرد؟!
کمکم کن
کمکم کن...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 شهریور 1392 :: مهسا ...
دروغ گفتم
احساس عذاب وجدان تمام وجودم را فرا گرفته
آیا یک دوست ارزش دروغ گفتن را دارد
باید بنویسم
باید اینجا بنویسم تا دیگر دروغی نگویم
باید بگویم دیگر دروغ نمی گویم
وقتی دروغ می گویم عذاب وجدان تمام وجودم را فرا می گیرد
باید سکوت کنم
باید فکرم را از این دغدغه پر کنم
من دروغ گو نیستم
امروز برای اولین بار احساس بدی تمام وجودم را فرا گرفت
من دروغ گو نیستم
نیستم
نیستم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 12 شهریور 1392 :: مهسا ...
از وقتی یادمه با خیال چیزهایی که دوست دارم باشم و داشته باشم زندگی کردم
حتی ها غم هایی را با خودم به یدک کشیدم و در خیال خودم پیروزانه با همه ی این غم و غصه ها و مشکلات گذر کردم
یا خودم قهرمان داستانم بودنم و یا افرادی در دورو برم که که هرگز نمی ذاشتن شکست رو تجربه کنم
فک می کنم الآن وقتشه که از این حصار خیالی خودم خارج بشم و به دنیای واقعی برگردم دنیایی که سال هاست ترکش کردم ..
آدم موفقی بودن در خیال چه صودی داره جز این که موفقیت در واقعیت رو برام صلب می کنه ؟!
بازم بهتره یکمی خودمم رو مرور کنم
23 بهار از زندگیم رو دیدم و هر بهار اوضام بدتر از سال پیش بوده هرسال بیشتر در رویاهام غرق شدم و بد نیست بگم هر سال رویاهای قشنگ تری داشتم
در رویا پردازی مهارتی پیدا کردم که توصیفش ممکن نیست ...
خیلی اوقات خاستم که دیگه اینجوری نباشه اما هرگز نشد..
باید یه تصمیم تازه بگیرم
باید خیال دنیای واقعیم رو در ذهن بپرورانم 
آره اینجوری بهتره
باید از هنری که توی این 23 سال به خوبی آموختمش استفاده کنم
شاید بهتر باشه هر شب فردام رو خیال بافی کنم
و هر روز خیالم رو عملی کنم
باید تصمیمی تازه بگیرم
باید به فرد جدیدی تبدیل شم
کمکم کن به کمکت نیاز مندم :)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 11 شهریور 1392 :: مهسا ...
دلم تنگ می شود پس من سرشار از احساسم
نمی دانم جمله ای که گفته شد تا چه اندازه صادق است ..
این روزها به دستان چروک و بی رمق پدر بزرگم که نگاه می کنم کلی افکار پوچ به سراغم می آید
به ابنده ی خودم می اندیشم به چشمان خسته ی مادرم ، به بی انصافی های پدرم  می اندیشم
ناخودآگاه مزه ی تند و شیرین شکلات های مورد علاقه ی پدر بزرگم را احساس می کنم ..
به دستانش زل می زنم..
تمام خاطراتی که از کودکی با او داشتم در ذهنم مرور می شود
مهربانی ها و عصبانیت هایش را مرور می کنم
دستش را لمس کرده و نوازشش می کنم
لاغرتر از همیشست
سعی می کنم با او صحبت کنم
صدایش به سختی شنیده می شود..
لبخند می زنم و حرفهایه نشنیده اش را تایید می کنم
اشک در چشمانم حلقه می زند
رو به آسمان می کنم و می گویم :
"خدایا این آخرین دیدارمان نباشد "
جشم هایم را می بندم و به سفر روز شنبه فکر می کنم
دلم برایش تنگ می شود    
دلم برایش خیل خیلی تنگ می شود :(





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 شهریور 1392 :: مهسا ...
چقدر خودمو می شناسم؟
نه واقعا چقدر خودمو می شناسم ؟
بهتره یکم بهش فک کنم ... 
من کیم ؟
یک انسان که دوست داره بهترین باشه..
هر طوری شده .. به هر قیمتی...
دوست داره قانع باشه..
دوست داره فرزند باشه ، خواهر باشه ، خاله باشه ، قوم و خویش باشه ...

دوست داره مورد توجه باشه ..
اهمیت رو تو نگاه ببینه .. 
نه نه ، نشد 
اینا همش چیزاییه که دوست داره 
واقعا من کیم ؟
هر چی فکر میکنم می بینم تو چیزایی که دوست دارم باشم گم شدم 
چه اتفاقی داره توی این وجود بی ارزش من می یفته ؟
من کم کم دارم تو وجود خودم  و خواسته هام گم می شم ..
خواسته هایی که وقتی وارد جزئیات می شم می بینم اشتباهن ..

حالا به این فکر می کنم که چزوری باید بشم نه این که بخوام
شاید چیزی که ازش خسته شدم خواستنه!
آره 23 ساله دارم می خوام ..
ولی هنوز ... نه نه اشتباهه اگه بگم هیچکدومشونو الآن ندارم ..
خیلی از خواسته ها و آرزوهام شدن واقعیت ،خیلی از چیزایی که الآن دارم  واقعا چیزایی هستن که آرزوشون رو داشتم ..
بسه دیگه بهتره ناشکری نکنم..







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 1 شهریور 1392 :: مهسا ...
دلم برای شاد بودن و شاد زیستن تنگ شده
یا بهتر است بگویم دلم آرزوی شاد زیستن و شاد بودن را دارد
دل بی چاره!
اصلا نمی داند شاد بودن یعنی چه ؟! نمی داند تفاوتی هست بین شاد بودن و شاد زیستن یا خیر!
گاهی با دیدن شادی تعجب می کند! با خود می گوید شاید این چیز عجیبی که در فلانیست شادی باشد!
با خود می اندیشم که آیا شاد بودن :
ذاتی ست؟
اکتسابیست؟
ارثی ست؟
شاید هم جوی و آب و هوایی است؟
یعنی اگر من در شیراز زندگی می کردم الآن شاد بودم؟
چیزی از اعماق وجودم فریاد می زند خیر !
تو استعداد شاد زیستن را نداری !




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 مرداد 1392 :: مهسا ...
جمله ای خواندم که این چنین می گفت:
"پرنده ای که بر شاخه نشسته از شکستن شاخه هراسی ندارد چرا که به بالهای خویش ایمان دارد"
 براستی من چقدر به خود ایمان دارم؟
چقدر به تو ایمان دارم؟
چقدر به کارهایی که انجام می دهم و انجام خواهم داد؟!
خوب که فکر می کنم می بینم به نسبت همه ی چیز های که از خودم و پیرامونم می شناسم به تو بیش تر از همه ایمان دارم
به این که هستی
به این که قرآن تو حق است
به این که تو نباشی نیستم
به این که روزی فرصت زیستن را از من خواهی گرفت ...

به ودم هرگز ایمانی ندارم
به این که بتوانم کاری را درست و بی نقض انجام دهم ولی شاید اگر ایمان به تو فزونی یابد همه چیز درست شود
اگر این نسبیت به مطلق تبدیل شود ، نه تنها همه چیز درست می شود بلکه کوچکترین شک و ابهامی باقی نخواهد ماند
پس من را یاری رسان
ای یاری رسان بی همتا..




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 25 مرداد 1392 :: مهسا ...

دفتر مجازی دلتنگی هایم را ورق می زنم

قول هایی که به خودم و خودت دادم و خاطراتی که در پشت تمامی این نوشته ها پنهان شده است مرور می کنم

اولین بار نیست بار ها و بارها  تکرار شده

اشتباهات یکی پس از دیگری مرور و هربار چیز جدیدی به آن اضافه می شود

براستی آدمیزاد تا چه حد می تواند زیر پا بکذارت خودش را ، قولش را ، زندگی و زندگانیش را

با دستان خودم آینده ام را به نیستی می کشانم

با این حال با اعتماد بنفس تمام و این که امروز آخرین بار است ادامه می دهم

خدای مهربانم تو بهتر از هر آشنایی می دانی چه می گویم

باورت دارم

ایمان دارم که هستی

می دانم ناظری بر تمام کارهایم

اما سر در نمی آورم

چگونه خود را کنار گذاشته ای

چگونه تا این حد تحمل می کنی

بنده ی شیطان شده ام می دانم

اما من بندگی تو را بیشتر دوست می دارم

زندگانی ام را با تو زیباتر می بینم

پس کمکم کن

نجاتم بده

رهایم مکن

این حقیر این روزها بیش از پیش به تو نیازمند است

نمی خواهم همچنان با اضافه کردن یک اشتباه جدید اشتباهاتم را مرور کنم

پس همراهیم کن ای دیرینه همراه من ...

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 23 مرداد 1392 :: مهسا ...
دلم یک دنیا دروغ می خواهد
می خواهد دروغ بگوید
بگوید همچی آرام است
مشکلی وجود ندارد
همه چیز روبه راه روبراه است
در ذهنم مشغله ای جز درس ندارم
راستی آدم خوبی شدم و افکارم را به چیز های خوبی سوق داده ام
پدر بزرگم مانند همیشه دغدغه ی دیر رسیدن به نماز جمعه را دارد
و مادر بزرگ زنبیل قرمز رنگ خود را به دست گرفته تا برای نوه هایش خرید کند
مادرم گوشه ای در حال استراحت است و دلنگران خواهرم چرا که 1 دقیقه از زمانی که همیشه به خانه می آمد گذشته است
پدرم زود تر به خانه آمده است تا وقتی را با فرزندانش بگذراند
دختر خاله ی عزیزم امده تا با هم بازی کنیم ، گپ بزنیم و چیزی بخوریم..
برادرم طرح رفتن به بیرون برای صرف شام را در ذهنش می پروراند ...
وای خدای من صدای خنده همه جای خانه را فرا گرفته است ..
به زودی عمه کوچیکه هم ازدواج  می کند نامزد کنونی اش از همه لحاظ  بی نظیر است ..
و...
دلم یک غریبه می خواهد تا به او بفهمانم که چقدر خوشبختم
دلم غریبه ای می خواهد که رو در روی من بنشیند به تمام دروغ های ریز و درشت من گوش فرا دهد و ته دلش به آن همه خوش بختی حسادت کند...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 18 مرداد 1392 :: مهسا ...
چیز هایی دیدم که نباید می دیدم
به سنگدلی خود ایمان اوردم
با قبول تمامی درک ها و فهم ها ، اما لحظه ای خود را در درگاهت ندیدم
از ماه رمضانت می گویم و سعی و تلاشی که کردم که تو را از آن خود کنم و نخاستی
شاید خلوص نیت نداشتم
شاید رویاهایم مانع آن شد
در نماز شب های، شب های مهمانیت تا صبح به نیایشت پرداختم
اما هیچ نیافتم که تو بخواهی من هدایت شوم
نمی گویم که تو نخواستی نه، می دانم که  تمام حواسم به ان که می خواهم نبود
اما بارها شنیدم از سخنانی که در قرانت به من بنده گفتی :" و خداوند هر که را بخواهد هدایت می کند.."
و با خود می اندیشم لابد نمی خواهی از هدایت شوندگان باشم
و انگاه است که تمام وجودم تو را بی رحم و ...
اما می دانم که نیستی تمام آن جه را که در آن سه نقطه بالا برایت تصور کردم
تو بخشنده ای
گناهانم فراتر از آن است که انتظار بخشش داشته باشم اما اگر هرکسی جز تو می بود تقاضا نمی کردم چرا که تو را بخشنده ی بی منت نیز خطاب می کنند..
و از تو می خواهم ای ان بخشنده ی بی منت که نه تنها از گناهانم بگدری بلکه یارای ان که تکرارش نکنم را نیز به عظا کنی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 تیر 1392 :: مهسا ...

وقتی به مرگ می اندیشم زندگی را بی معنا تر از همیشه می یابم

ناراحتی، غم ، شادی و ... بی معنا می شود ، روزی خواهی رفت

روزی با همه ی مال و اندوخته ای که داری خواهی رفت..

با همه ی دانشت، با همه ی داشته هایت تو روزی به پایان می رسی

تنها واقعیت زندگی این است روزی غرق در شادی یا در اتاقی پر از اندوه همه چیز به پایان می رسد

در جوانی یا پیری؟!

سوالی که اندیشیدن به آن زندگی را بی معنا تر می کند..

نگاهی به پدر بزرگم می اندازم ،  با همهی خوشی ها و شادی ها در دنیا مرگ را تجربه کرده ، چه چیز بد تر ز آن که ندانی که و کجایی؟!

به مادر بزرگم که اکنون سال های رفق تنهایی هایش شده تخت خوابش..

و ناگاه به یاد خدا بیامرز خان دایی می افتم که هرگز حتی به ادازه ی ذره ای نمی شد تصور کرد او خواهد رفت اما به ناگاه رفت..

آری زندگی این گونه است ، یا در اوج کارهای مهمی که باید باشی و انجامشان دهی می روی ، وگاهی در انتظار رفتن اما زمان سفر ...

خدای من نمی دانم این که بدانی بزودی خواهی رفت ، چیز خوبی است یا خیر!؟ اما به خوبی درک کرده ام که به ناگاه رفتن به هیچ وجه جالب نیست..

نه برای او که به خانه ی ابدی خویش سفر کرده نه! چه بسا برای او بهتر نیز است ، اما اطرافیان چه ؟!

به نظرم بی رحمی ست بدون خداحافظی از عزیزان سفر کردن

بی رحمی ست بروی و لی زمینه سازی این که خواهی رفت را نکرده باشی

عزیزانت زجرکش شوند اوج بی رحمی ست

اینجاست که دوباره پوچ  بودن زندگی به سراغم می آید تو روزی خواهی رفت ، مهربانی کن ، قناعت کن ، زندگی کن ، و توشه ای به وجود آر برای منزل

اه ابدیت و ...

و نمی دانم که این ها زندگی را پوچ می کند یا درست تر  ! اما اگر این پوچیست می خواهم در پوچی بمانم

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 تیر 1392 :: مهسا ...
اشتباهات پشت سر هم تکرار می شوند
نه آرامت می گذارند و نه آرامشان می گذاری
خودت می دانی بی انگیزه تکرار می شوند
باید درست شود همه ی آنچه تا کنون نا درست بوده است
درس
کار
زندگی
اینترنت
خیال
تفریح
غم
شادی و....
همه ی این ها باید جای خود را در زندگی پیدا کنند
نه باید جایشان را در زندگی پیدا کنم..
باید درست شود
باید از ریشه درست شوم...
می شوم
می شوم
خواهم شد
.
.
.
.
.
.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 2 تیر 1392 :: مهسا ...
غلط زیادی رو خودم می کنم و عالم و آدم مقصرند
خسته شدم
بینهایت از خودم خسته شدم
می خواهم از خودم به من پناه بیارم
کمکم کن
مهربانم از تو یاری می خواهم مرا نجات بده
من بیمارم
از این بیماری رهایم کن
...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 8 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   


مهسا هستم، بیش از23 سال از زندگیم در این دنیای خاکی می گذره و زندگیی دارم پر ز خطا و اشتباه!
در ذهنم افکاری می گذره که نه بیان اونها راحته و نه درک اون برای هرکس ، فقط همین رو بگم که دنیایی دارم متفاوت!
گاهی دلم پر می شه و بینهایت احساس تنهایی می کنم اون وقته که می یام اینجا و بدون حتی لحظه ای اندیشه فقط می نویسم
در این وبلاگ فقط چیزهایی که از دهنم می یاد و با دستام بر روی کیبرد فشرده می شه نوشته می شوند.
مخاطب خاصی ندارم اما اکثر اوقات تنها شنونده پر حوصله خداوند رو مورد خطاب قرار می دم و این به من آرامشی می ده بینهایت!

مدیر وبلاگ : مهسا ...
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :