تبلیغات
من و خدایم(دفتر دلتنگی های من )
 
من و خدایم(دفتر دلتنگی های من )
سه شنبه 11 فروردین 1394 :: مهسا ...
می خوام همه چیزو واگذار کنم به خودت و خودت
نمی دونم رفتارم درست بود یا نه اما فکر می کنم درست بود
هم برای من زوده هم برای اون
یکمی بیشتر فکر می کنه ، یکم بیشتر وقت می ذاره اون چیزی که واقعا می خواد رو میبینه اگه دوباره برگشت می دونم برای همیشه برگشته ... همین




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 بهمن 1393 :: مهسا ...
دنیای عجیب و غریبی داریم
امروز یک ساعت تمام پشت در یه اتاق منتظر بودم اون افرادی که تو اتاق بودند داشتن در مورد کارهای روزمرشون حرف می زدند ... چاره‌ای جز انتظار هم مگه می‌شد داشت.
مهم نیست گذشت هرچند نتیجه اونجوری که فکر می کردم نبود.. اصلا بی خیال..
کاش خیلی چیزها هیچ وقت اتفاق نمی افتاد مثلا رخ دادن یه اتفاق بد و یا آشنا شدن با یک فرد مهربون و ...
دلم خیلی پره
اما حتی نمی شه خونه تکونیش کرد..
خستم خیلی خسته تر از اونی که فکرشو کنی با اینحال اصلا دوست ندارم به این زودی ها از این دنیای خاکی دل بکنم... دلیلشو می دونم آخه هنوز نه جبران اشتباهاتم رو کردم و نه دلیل اومدنم به دنیا رو فهمیدم... می دونی منظور چیه که؟؟ آره همون حس دوران بچگی من نباید بیهوده باشم... دلیلی برای بودنم هست و ....
دوباره شروع کردن قرآن خوندن امروز حزب نهم بودم یکی بیش از 10 روزه که شروع کردم و اگه ادامه داشته باشه یعنی پتانسیل برگشت رو دارم ... اما ذهن و خیالم همچنان پر از رویاست .. رویاهایی با وسعت ناکجا اباد ... و پر از کارهایی که فکر می کنم از همین امروز انجامشون می دم اما کی این آن روز فرا برسد خود بهتر دانی...!!!
امروز یه درخواست  نوشتن یه برنامه داشتم از کسی که دوستش داشتم... داشتم؟؟ یعنی الآن ندارم؟؟ دلم که براش یک ذره شده.. اما واقعا اهمیتی داره؟ مطمئنم اون فردی نیستم که اون می خواد اما در خواستشو قبول کردم و با جون دل انجامش می دم توانایی انجام دادنش رو هم از خودت می خوام و لاغیر...
متنو که می خونم می بینم بی ربط حرف زدم اما خوب بر دل بنشیند آنچه از دل برآید!! می دونم اشتباه گفتم اما خوب همیننم از دل بر اومد...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1 آبان 1393 :: مهسا ...
گاهی مرور خاطرات بهترین چیز ممکن است
مرور کردم خاطرات را
یکی پس از دیگری
بیان کردم برخی از آن هار ا که حافظه هم یارای آن نبود
و چه لذت بخش است بخش هایی از زندگی که نادیده گرفته می شود...
کاش نادیدنی ها با مدادی رنگی رنگ زیبایی به خود بگیرن
نادیدنی های شاد و عمگینی که زندگی ما را می سازند و ما به آرامی از کنارشان می گذریم ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 19 مهر 1393 :: مهسا ...
باز هم تصمیم تازه
باز هم از نوع همیشه
با چاشنیه بزرگتر از پیش بودن
با اشتباهاتی بس سنگین تر از پیش
فقط یا رب مددی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 15 مهر 1393 :: مهسا ...
هرچه زمان بیش تر داره می گذره نفرتم از خودم بیش تر و بیش تر می شه
خدواندا چرا؟
چه چیزی؟
چه جوری !
آره چجوری شد که این چنین شد؟
دوست دارم فریاد بزنم و بگم اشتباه کردم
آخه چرا ؟
چرا باید به خاطر چیزی به اون بی ارزشی و شخصی از اون بی ارزش تر همه چیزم رو ، خودم رو از دست می دادم
چجوری می تونم جبران کنم؟
چجوری می تونم فراموش کنم؟
چجوری می تونم بپذیرم؟
اشتباه نکردم
غلط کردم
غلط زیادی
حالا هم موندم
موندم بین خودم و حس قویه تنفری که در وجودم ریشه دوونده
نفرت
اون هم از نوع خود
بدترین نفرت ممکنه
چجوری با این نفرت کنار بیام؟
شاید نبودن بهتر از بودن باشه
اما نمی خوام اینجوری و با این نفرت نبودن رو احساس کنم
من از نفرت بی زارم
کاش می شد عواطف و احساسات رو از درون خاموش کرد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 فروردین 1393 :: مهسا ...
قبل از این که شروع به نوشتن کنم بگم که باز هم تکرار شد، تکرار تکرار تکرار
دفتر دلتنگی ها رو باز کردم و اولین صفحه ی اون رو باز کردم 11 خرداد 91ترم آخر کارشناسی این ورق از زندگیم رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن علت نوشتنم همون چیزایی بود که الآنم هست شروع کردن به نوشتن بهت گفتم فراموشم کردی ازت خاستم نه مثل قبل اما کمی دوستم داشته باشی
13 خرداد یعنی دقیقا دو روز بعد فکر کردم همه چیز درست شده علت رو پیدا کردم تو نبودی که از من قهر بودی من بودم که یه قفل بزرگ انداخته بودم رو قلبم و شتان رو هم اسیر خودم کرده بودم اون روز در قلبم رو باز کردم و به شیطان گفتم به سلامت جای تو اینجا نیست..
14 خرداد دوباره این صفحه رو باز کردم و نمی دونم چرا شروع کردم غر زدن اما آخرش گفتم ممنون که منو بخشیدی یعنی همه چیز درست شد یعنی فکر کردم دوباره آدم شدم ... فکر کردم ..
15 خرداد تنها بودم و به جای هر کار بیهوده ای که اون موقع زیاد انجام می دادم اومدم اینجا و نوشتم و خاستم همراه و یاورم باشی
تا 8 تیر چند تا پست دادم و سعی کردم خودم رو سرگرم کنم و 8 تیر 91 خودم درگیر یک سوال کردم بودن یا نبودن که توی کتاب دنیای سوفی خونده بودم
12 تیر ماه هم نوشته هام متاثر از کتاب دنیای سوفیه اما نوشته های قشنگیه و دوستش دارم
تا 16 مرداد چیزی ننوشتم و تو نوشته اون روزم علتش رو بدقولی دوبارم دونستم نمی دونم از کی اما باز شروع شد و 16 شروع شدنش رو به زبون آوردم
تو دوتا پست بعدیم در مورد دو چیز نه چندان مهم و شاید هم مهم حرف زدم و رسدم به دوران کودکی
10 شهریور به یاد روزهای خوب کودکیم افتادم و
27 شهریور به اوج اوج اون نفرت از خودم رسیدم از خودم بدم می یاد
2 مهر ندای شروع تازه رو دادم چون قرار شد تغییر رشته بدم برم دنشگاه از برق به کامپیوتر و .. نمی دونستم می شه یا نمی شه اما وارد صفحه ی سفیدی از زندگیم می شدم
30 مهر ماه شروع تازه تری رو آغاز کردم تصمیمی که الآن می گم کاش نگرفته بودم اومدم شیراز برگشتم به رشته ی قبلی به هوای مستقل بودن و با 1000 قول به خودم و خودت
1 آبان از حسادت به یک دوست که از ابتدای تحصیلم همراهم بود نوشتم و با تمام وجودم درک کردم که قدرت تشخیص درست از نادرست رو ندارم
5 آبان اولین عید قربانی که از دور از خونه بودم
8 آبان از تکراری بودن زندگیم نالیدم
9 ابان از تکرار اشتباهاتم
14 آبان هم از گناه روز قبل خود شاکی بودم و هم احساس خوب یداشتم چون گمان می کردم آخرین بار است و چه احساس آشنایی است امروز برایم
از 15 آبان ریتم نوشتنم عوض شده
26 آذررا بخوبی به یاد دارم سعی کردم با آموخته های علمیم خودم را تو.صیف کنم و چه موجود بدی در آمدم
29 آذر از این که پایان دنیا پیش بینی شده بود مسرور بودم
تا 8 دی به نظرم همه چیز عالی بود یک ماه دوری از خانه موفقیت یا شکست نمی دانم شاید بتوانم بگویم شروع شکست
13 دی ماه حال و هوای آشنایی را توصیف کردم
و امان از تنهایی 17 دی را دوباره تنها بودم
و 2 اسفند دوباره بیزار بودن از خودم را به زبان آوردم
وارد سال 92 می شوم اینک 7خرداد 92 ست فردا امتحان دارم اما مشکلات زندگیم مادرم خواهرم از در جلوی دیدگانم هستند با این وجود افکار همیشگی نیز کنارم است. به خاطر مادرم تصمیم به عوض شدن می کنم اما چه سود...
به 14 خرداد می روم روزی که از همه ی انچه نباید می دانست دانست !و تو می دانی چه می گویم
19 خرداد به دلیل این که رفتنم به خانه به تاخیر افتاد از زمین و زمان شاکی بودم
28 خرداد روزی بود که خیلی خیلی از داداشم دلگیر بودم و انگار که همین دیروز بود
31 خرداد از یکی از رویاهای می توانم بگویم کوچک و بدم پرده برداشتم
2 تیر ماه اعتراف کردم که مقصر اصلی تمام من بودنم خودم هستم
16 تیرماه نیز به درست شدنم از بیخ اندیشیدم
24 تیر کمی دلنگران از مرگ و رفتن به سرای باقی
وارد رمضان شدم 18 مرداد اولین نوشته ام در مورد رمضان است و باز هم من آدم سنگدل و بدی هستم
23 مرداد از این که چقدر دوشت دارم همه چیز درست باشد گفتم
25 مرداد نیز مثل امروز مرور است و مرور است و مرور
1 شهریور کاشف یکی از بی استعدادی هایم بودم و 4 شهریور نیز به این نتیجه رسیدم که خودم را نمی شناسم
12 شهرویر اخرین روزیست که بندرم فردا به شیراز می روم و این بار واقعا فصل جدیدی را آغاز می کنم
19 شهریور به خاطر یک دوست که نمی دانم ارزش داشت دروغ گفتم
4 مهر یک نوشته ی تکراری حداقل برای ذهن من
5 مر شبی بود که با یک دوست صحبت کردم و او به من آموخت چگونه ببینمت و همان یکبار دیدمت
21 مهر از یک روز فراموش نشدنی با دوستان جدیدم سخن گفتم بزرگداشت حافظ
25 مهر ماه روز خوبی بوده
8 و 9 بدترین که اما یکی از افتضاح ترین روزهای زندگیم بودن
از 9 کلی نوشته دارم چون گمان می کردم نوشتن مانع از کارهام می شه
10 بخاطر شروع دوباره شکر گذارت بودم
اما 14 دوباره همه چی داغونه
16 حس می کنم زیادی از خودم کفری بودم
و 18 هم از یک بحث بیخودی سخن گفتم چیزی که باعث شد من از دوستم فاطله بگیرم شاید یکی از عت هاش این بود
22همه چی خوب بود چون دید من خوب بود
و بعد از اون یک موضوع فقط تکرار شده
و امروز که روز تولدم بود که البته تا ارسال این پست دیگه خارج شدم از این روز اما می خوام یک خاتمه ی اساسی به خودم زندگیم بدم
فردا اولین روز از 24 سالگیم به حساب می آد حداقل برا خودم
می خوام به اینجا خاتمه بدم
خوب بود بعضی نوشته ها اما اکثرشون یه چیز رو می گفت می خوام زندگیه تازه در یک وبلاگ و دلنوشته ی تازه ایجاد کنم
می خوام از خودم و دوستانم بنویسم
می خوام خوبی ها رو ببینم و خوبی ها رو بنویسم
پس آغاز من در دفتر دلتنگی های دیگری ست که به زودی ورقش خواهم زد....







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 17 فروردین 1393 :: مهسا ...
دیگه می دونم نوشتن یا ننوشتن تاثیری نداره
نمی دونم چی بگم
اصلا  بگم یا نگم
نه سر قولم می مونم
نه سر عهدو پیمانم
و نه حتی پایبند به توبم
هیچ و هیچ و هیچ
گاهی فراموش می کنم حتی کی هستم
پدرم رو مادرم رو و حتی ارزش هاشون رو فراموش می کنم
یادم می ره باید پایبند باشم به سختی هایی که مامان می کشه و دردهایی که بابا تحمل می کنه
امیدوارم روزی به سنگ بخورم ...و آدم شم ..




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 17 اسفند 1392 :: مهسا ...
پشیمانم
از پشیمانی هرچه ینویسم چه سود!
خسته ام
مانده ام
می دانم چه کرده ام
نمی توانم بپذیرم
نمی خواهم بپذیرم
من تو را دارم
معبود توام
تو را می پرستم
خطا می کنم
اما تجربه نمی شود
می دانم امیدی به بخشیدنم نداری
همه چیز امکانش را زیاد می کند
هر چه نمی کنم کاملا ممکن است
حتی خودم خاستم که اگر تکرار شد مجازاتم کنی
می خواستم به تو اطمینان دهم تکرار نمی شود آخرین بار است و ...
اما شد
باز هم شد
ولی پشیمانم
همین حسی که به من دادی کافی است
دیگر تکرار نخواهم کرد
مرا ببخش
به مادرم رحم کن
حق او نیست چنین فرزندی
تو را سپاس که خطا کردم اما پنهان کردی
تو را سپاس که چشم پوشی کردی
خطای این بارم قابل بخشش نیست می دانم
از تو می خواهم به بزرگیت
به عظمتت
به مهربانی ات
به بخشندگی ات
خدایا به بخشندیگیت قسم تکرار نمی کنم
این بار را بخیر بگزران
همان می شوم که تو می خواهی
باور کن تجدید نظر اساسی می کنم در خودم
این بار هم مرا عفو کن
بگذار آتش های جهنم پاسخگوی این خطایم باشند نه مادرم ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 16 اسفند 1392 :: مهسا ...
باید بنویسم پشیمانم
خواستم استغفار کنم و توبه
اما دیدیم آنقدر غیر ممکن نیست تکرارش...
پس می نویسم تکرار نمی کنم
تکرار نمی کنم
تکرار نمی کنم
تکرار نمی کنم
می دانم نوشتم بارها و هرگز، هرگز وفا نکردم به نوشته هایم
امروز می نویسم چون نوشتن مرا پشیمان می کند
به من می فهماند که اشتباه کردم حتی شده برای لحظه ی کوتاهی 
می نویسم چون می خواهم تمام شود این ها
می خواهم، می خواهم بنویسم تا حس گناه تمام وجودم را فرا گیرد..
می خواهم پشیمان ی بر من غالب آید اگر شده برای مدت کوتاهی
می خواهم از این مدت کوتاه استفاده کرده
توبه و استغفار کنم به درگاهت
می خواهم همه چیز درست شود و آن گاه من بمانم و این صفحه
آن گاه این صفحه را به صفحه ی خاطرات پس از تولدم تغییر نام دهم
یعنی می شود
می شود پشیمانی ام حاصل
تو بهتر ز من می دانی این بنده ی پر زگناهت همیشه و همیشه و همیشه از امتحان الهی تو رفوزه شده تو که بخشنده ای
تو که مهربان مهربانانی
پس با تبصره در مرز نمره پاس کن و دیگر امتخان مجدد برایم برگزار نکن
قول می دهم سپاس را هرگز از یاد نبرم ..




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 7 بهمن 1392 :: مهسا ...
امروز زود بیدار شدم فقط به خاطر این که یه دوست ازم خاست براش انتخاب واحد کنم
تاثیر یک دوست خیلی بیشتر از هرچیز مهم دیگست
اما وقتی به گذشته فکر میکنم می بینم که قبلا خیلی اوقات حتی از یک دوست پیامی دیدم و با خودم گفتم ولش کن بعد می گم خواب بودم
پس دوست تنها کافی نیست
دوست باید دوست باشه!
احساس خوبی دارم وقتی می بینم که که دوستم حتی وقتی کاری داره به یاد من می یفته
شاید هم احمقانه به نظر بیاد
اما واسه من یک واقعیته محضه ....
خکیازه می کشم ! پس خواب هنوز دست از سرم بر نداشته
الآ« سیستم رو خاموش می کنم و تا 9 کمی استراحت!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 بهمن 1392 :: مهسا ...
امروز آخرین روزیه که تنهام
از فردا حداقل ظاهرا یکی کنارم هست...
هر چند باز هم این احساس تنهایی دیوانه وار صدام می زنه
اما این چند روز فهمیدم مهم نیست که تا جه اندازه در دلت تنهایی رو احساس کنی و تا چه قدر دیگران نتونن تناییت رو پر کنن ولی وجود شخص کنارت حتی اگه نه حرفی ردو بدل شه و نه حس خوبی به هم داشته باشی و حتی اگه وجود شخص حرصت رو در بیاره و اعصابت رو به هم بریزه اما نعمت بزرگیه !
خیلی از این که ترم پیش دنبال یه اتاق یک نفره بودم پشیمونم و خدا رو شاکرم که جوور نشد
از اینا گذشته دلشوره دارم
بدجوری هم دلشوره دارم
نگران خونمونم
احساس می کنم چیزی داره از من پنهون می شه
نمی دونم
احساس ندیدن بابزرگ برای همیشه مدتهاست موقعه خداحافظی ذهنم رو درگیر می کنه
این بار حتی خداحافظی نکردم
جون بابابزرگ بابابزرگ همیشگی نبود
این 10 روزی که خونه بودم نتونسم حتی یکبار هم درست بااش حرف بزنم یا صداشو بشنوم
دلم براش تنگ شده
خوب که فکر میکنم می بینم دلم براش خیلی وقته تنگ شده
احساس می کنم ماه هاست ندیدمش
دلم واسه دختر خوب و نازنین گفتناش تنگ شده
دلم می خواد کنارش باشم
و زمان بی رحم است
و با خودم می گم یعنی می شه تا فرصت بعدی ک برم خونه بابازرگ هنوزم روی تختش باشه و هنوزم یک لبخند مهربون رو لباش




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 بهمن 1392 :: مهسا ...
وقتی تنهایی ، تنهایی بیش از پیش روت فشار می یاره
می تونم می فهمی منظورم چیه
تا قبل از ساعت 10 همه چیز خوبه
اما یکباره همه چی چی رو سرت خراب می شه یادت می یاد تنهایی و اونقته که ترس همه جات رو فرا می گیره
آدم ترسویی نیسی
قبلا هم تنها بودی
اما این بار تنهایی بیش از پیش آزارت می ده!
حتی یادت می ره دوست داشتی تنها باشی
و حتی آرزو می کردی تنها باشی
ب تمام گناه هایبی که انجام دادی فکر می کنی
به تکرارشون حتی
و خدا شکر می کنی که می ترسی از تنهایی و تکرارشون
خوبه برنامه ی قبلی نداشته باشی ترس می تونه کمکت کنه
ازت می خوام واسه تمام اون شب هایی که از برای انجام گناه تنهایی رو می خواسم منو ببخشی
خالصانه التماس می کنم منو ببخشی و به من قدرت درست اندیشیدن رو بدی
راسی می خوام ازت به خاطره احساسی که نسبت به یک دوست دارم تشکر  کنم
حسه خوبیه به یکی یکی زیادی اهمیت بدی
واسه خودش فقط خودش
نه به خاطر جنسیتش و نه به خاطر لزوم وجود یکی
نمی دونم این دوست این احساس رو بمن داره یا نه
اما دلم براش تنگ می شه
این که تا  به 20 بهمن نمی تونم ببینمش جالب نیست اما این که فعلا می تونم ببینمش عالیه
یارب می خوام از یه چیز دیگم شکر گذارت باشم
نعمت دیگه ای ککه داری بهم اعطا می کنی
احساس زیبای عمه بودن
اونم عمه ی یک پسر مطمئنا زیبا و خوشگل
خدای من سپاسگذار تویی هستم که هرگز دست رد به بنده ی خطا کار خود نزدی










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 دی 1392 :: مهسا ...
واقعا من کیم؟
یه دختر که همو غمش شده چیزای مسخره؟
یکی که تو اوج خوب بودنش می تونه افتضاح باشه؟
یکی که نباید خوب باشه باید عالی باشه؟
یکی که مهربونه ، با همه مهربونه ؟
یه دختر خوش قلب؟
نه نه نه نه نه
بخدا من این نیستم
بخدا من این نیستم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 دی 1392 :: مهسا ...
چاره ای جز پذیرش اشتباهم و این که غلط کردم ندارم 
غلط هم کمه واسه کاری که کردم 
اشتباه بزرگی بود. حتی توبه کردن رو هم بلد نیسم  
توبه ی من رو زبانن می پذیری؟؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 دی 1392 :: مهسا ...
می خوام برم حموم
می خوام بیام و شاهدتین بگم
تا حالا مسلمون زاده بودم الآن می خوام مسلمون شم 
تصمیمیو گرفتم
از خود الآنم بی زارم
پس باید خود جدیدی بسازم
تو همراهیم کن
تو منو ببخش
کمکم کن...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


مهسا هستم، بیش از23 سال از زندگیم در این دنیای خاکی می گذره و زندگیی دارم پر ز خطا و اشتباه!
در ذهنم افکاری می گذره که نه بیان اونها راحته و نه درک اون برای هرکس ، فقط همین رو بگم که دنیایی دارم متفاوت!
گاهی دلم پر می شه و بینهایت احساس تنهایی می کنم اون وقته که می یام اینجا و بدون حتی لحظه ای اندیشه فقط می نویسم
در این وبلاگ فقط چیزهایی که از دهنم می یاد و با دستام بر روی کیبرد فشرده می شه نوشته می شوند.
مخاطب خاصی ندارم اما اکثر اوقات تنها شنونده پر حوصله خداوند رو مورد خطاب قرار می دم و این به من آرامشی می ده بینهایت!

مدیر وبلاگ : مهسا ...
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :