تبلیغات
من و خدایم(دفتر دلتنگی های من )



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:جمعه 17 دی 1395-07:53 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

new beginnig

شروعی جدید

راست میگه خواهرم

آدم باید برای خودش ارزش قائل شه

خستم از خودم بیش از همه خستم

بعدش ازت گله دارم

پرا اخه چرا وقتی نیازم رو می دونی کمکم نمی کنی؟

می خوای آزارم بدی؟ امتحانم کنی؟ آخه من ضعیفم قبول نمی شم، از پس امتحانت بر نمی یام

رهام کن از این افکار پوچ

لطفا

لطفا

یا اللله

یا الله

یا الله

یا الله

خدایا خدایا خدایا کمکم کن




تاریخ:یکشنبه 21 آذر 1395-11:18 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

شروع

همیشه شروع کردن سادست

قبولت دارم ولی گاهی اوقات تو شک و تردیدهایی گیر می کنم

نه تو قبول داشتن تو ها اشتباه برداشت نکنی (بازم حرف مفت زدم )

تو این مورد که خیلی چیزها تعصبه و سو استفاده

تو باید خودتو بهم نشون بدی

می دونی بیشتر از همه چیز به چی احتیاج دارم

یکمی اعتماد به نفس (خیلی بیش از یکم)

نیازهایی که کل ذهنمو درگیر کرده



می خوام خودتو بهم نشون بدی همون طور که قبلا این کار رو کردی

کمکم کن امشب می گن هرچی بخوای برآورده می شه وای که من چقدر پر توقعم ... خیلی چیزا می خوام



تاریخ:چهارشنبه 10 آذر 1395-10:09 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

آشتی

می دونم قهری

کار سختی نیست فهمیدنش

همین که درست نماز نمی خونم

صبح ها ساعتم زنگ می خوره ولی اهمیتی نداره

و از همه بدتر غمگینم

هیچ کاری رو نمی دونم باید چجوری انجام بدم

اصلا انجام بدم یا نه

نگرانم

خیلی نگرانم

نمی تونم نه بگم

نمی تونم بچه بازی در بیارم یا جوری وانمود کنم که انگار بچم

گند می زنم آخرش من که می دونم

خستم خیلی خستم

اگه تو نباشی کنارم گند می زنم

خیلی هم گند می زنم

کمکم کن

آشتی کن

همین الان

به محض تموم شدن شکلاتی که توی دهنمه می رم چهار رکعت نماز و چند آیه قرآن می خونم فقز برای اینکه ببخشی منو

می بخشی دیگه

نبخش

ولی همکاری کن

ببخشید واژه دورستی به کار نبردم اما درستش می کنم الان

همراهیم کن ، نذار بیش از این گن بزنم به زندگیم

کسی رو که دوست داشتم یا شایدم فکر می کردم دوستش دارم یا شایدم ک نه دوستش نداشتم اما بهش نیاز داشتم .. اصلا هر چی دیگه نیست کنارم

گاهی شادم و از این شادیم می ترسم

بازم تصمیم بگیرم؟؟/

آره چرا که نه

بعد از نماز تصمیم می گیرم

یا نه همین الان تا این شکلات مسخره تموم می شه

بعد از نماز اولین کاری که می کنم اینه: یه فصل از کتاب یک به علاوه یک رو می خونم

معمولا 12 می خوابم

باید یه موضوع جدید توی لینوکس یاد بگیرم

خب پس یه بخش از لینوکس هم می خونم

و بعد می خوابم و فردا بعد از برگشتن از شرکت دوباره می یام اینجا

برم که وقت تنگه



تاریخ:یکشنبه 6 تیر 1395-08:38 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

گره کور

ماه رمضونا معمولا فرصت طلایین
اما ماه رمضون امسال نه تنها فرصت طلایی نبود بلکه برا من خیلی هم بد بود
روزه بودم اما فقط ظاهرا
کی می گه نخوردن و نیاشامیدن ما رو می بره به مهمونیه خدا
خیلی نقص دارم
حتی نمی تونم درست صحبت کنم
خستمه
واقعا خستم
امسال ماه رمضون نه خبری از قرآن بود و نه رفتن به مسجد
امشب مثلا ممکنه شب قدر باشه
اما من روسیاه تر از همیشم
هر سال این شبا دعا می کردم و ازت می خواستم ببخشیم
حتی امسال رغبتی به این کار هم ندارم شاید روی این کار رو ندارم
نمی دونم اگه امروز بیای و بگی فرصتت تموم شده چه اتفاق وحشت ناکی برام می یفته
کمکم کن
خدایا می دونم که باید از تو بخوام
می دونم که کمکم می کنی
نمی دونم چرا نمی شه


تاریخ:یکشنبه 2 خرداد 1395-07:47 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

وقتی نخوای نمی شه

خوب می دونم همه چی تقصی خودمه
فقط و فقط خودم
می خوام یه برنامه بریزم
باید تمرین کنم
خوب تمرین کنم
یه لیست تهیه کنم از همه اون چیزایی که باید از دستشون بدم و بینهایت چیزی که باید به دست بیارم
از همه مهم تر روابط اجتماعیه که توش ضعف دارم
باید حرف بزنم
شرکت کنم تو بحثای مختلف اما چجوری ؟؟؟
باید خودمو سرگرم کنم که کارای بی خودی نکنم
نمی دونم کجا خوندم اما خودم دیدم که نوشته بود وقتی چهل رو یک کار رو نکنی دیگه نمی کنی
شاید هم بخاطر اینه که جرات ندارم درست و حسابی توبه کنم
شاید نمی دونم چجوری باید توبه کنم
امروز بازم تکرارش کردم
هرچند دیروز خوب مقاومت کردم اما امروز زدم داغونش کردم
نمی دونم حیف وقت من نیست



تاریخ:یکشنبه 11 بهمن 1394-07:59 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

می خوام عوض شم به همین سختی!!

تا ننویسم آروم نمی گیرم
مگه آخه خونواده من چه گناهی کردن
وقتی قلبا!!
 نمی دونم کلمه درستی به کار بردم یا نه
کاش درست شه
کاش درست شم
خسته شدم
از خودم
از افکار مسخرم
دیگه ذهنم سکوت کرده و هیچ فکری نمی کنه
هیچ فکری ها
هیچ!!


تاریخ:چهارشنبه 4 شهریور 1394-09:25 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

عصبیم

یکمی عصبیم
از درون دارم خود خوری می کنم
نمی دونم چرا راضی نیستم
اصلا هم راضی نیستم
می دونم تو زندگیم چقدر اتفاقات خوب افتاده که نیازی به خیلی چیزها و کس ها ندارم
اما دلم می گیره
دلم می شکنه
نه خونواده ی خوبی دارم و دوستی که بتونم باهاش راحت باشم
نه ببخشید خوانواده خوبی دارم منظورم از خوانواده فقط تعداد کمی از افراد دورور برمه
خیلی خستم
حتی نمی دونم چی دارم می گم
دلخوشیم شده بازی
واقعا من کیم؟
چیم؟
باید ی فکری کنم به حال خودم
به حال زندگیم
کاش می تونستم با مادرم حرف بزنم
کاش مطمین بودم چیزی نمی گه به کسی و اجازه می ده ی راز باشه بین خودم و خودش
خدایا سپاس


تاریخ:چهارشنبه 20 خرداد 1394-09:48 ق.ظ

نویسنده :مهسا ...

چیزی نمونده تا جنون

نمی تونم ادامه بدم
هر چند از برون اروم تر از ساحلم اما از درون طوفان شایدم گردبادی داره منو می خوره
نمی دونم تا کی می تونم اینجوری ادامه بدم
واقعا نمی دونم تا کی می تونم طاقت بیارم
دلخوشم دلخوش ماه رمضون و فضای معنویش
ماه رمضون سال پیش نا امید ناامید بودم یادته که خدای مهربونم حتی ... بیخیال
امسال پشیمون ترم از پارسال
حتی حوصله نوشتن ندارم
حوصله غر زدن هم ندارم
یاد گذشتم می یفتم یاد اشتباهاتی که تا حالا داشتم نایی برای ادامه دادن ندارم
نمی تونم فراموش کنم مخصوصا که شبا خلوت می کنم با خودم می بینم حتی نمی تونم رویاپردازی کنم
رویاهای کودکیم داره به گل می شینه
حس می کنم فرصتی ندارم
کاش کشتی اشتباهاتم توی یک جزیره ی کشف نشده به گل میی نشست
کاش این همه با خودم این ور و اونور نمی کشوندمش
کاش تا یکمی لبخند رو لبام می یومد جلو چشام ظاهر نمی شد
خستم خدای مهربانم خستم
از خستگی بدتر بی هدفم
خیلی وقت نگذشته از بیست سالگیم اما می بینم با بزرگترین اشتباهات عمرم بهترین سال های زندگیم رو سپری کردم بدون حتی برام زمانی بگذره 5 سال گذشت و 5 سال دیگه وارد دهه جدید زندگیم می شم
خسته شدم
خسته
خسته
خسته
خسته



تاریخ:دوشنبه 11 خرداد 1394-09:07 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

نه من آدم بشو نیستم

نمی دونم
واقعا نمی دونم چرا من اینجوری شدم
دلم برای خودم
برای خودِ خودِ خودم تنگ شده
همون مهسای دبیرستانی
همون مهسایی که سادگی ازش موج می زد
من الان چی دارم تو این زندگی
جز مزخرف بودن
و یک عشقی که می دونم ارزششو ندارم
دارم عذاب می کشم
می دونم از طرف اطرافیانم چقدر برای اون زیادیم
هیچکی به اندازه ی خودم نمی دونه که ارزش اون بالاتر از منه خیلی بالاتر از من
دارم این تو این دوگانگی خودم غرق می شم
دارم از بلاتکلیفی خودم و بلاتکلیف گذاشتن یکی دیگه دیوونه می شم
خدای من تو که بهتر از همه کسی می دونی چی می گم
کمکم کن از این تناقضات نجات پیدا کنم کمکم کن خودم رو پیدا کنم
کمکم کن گذشته رو فراموش کنم کامل کامل
کمکم کن همچون دختر درون رویاهام با صفحه ای سفید از زندگی گذشتم به زندگی ادامه بدم
نه ولی نه نمی خوام خیلی چیزها حذف شه
بهم قدرت درک این موضوع که گذشته گذشته و در اینده من جایی نداره رو بده
بهم کمک کن که توبه کنم و با هیچ عدابی زندگی کنم
کمک کن قدر عشق رو بدونم و با ندونم کاری هام خرابش نکنم
من ایندم رو به دست خودت می سپارم و بی هیچ امیدی از من ازت می خوام منو رو مورد آزمایش قرار ندی
ازت می خوام به خاطر پاکی فردی که دوست دارم همراه آینده زندگیم باشه توی این دنیا جواب ندونم کاری هام رو ندی
ازت می خوام من رو به همون دختر پاک دبیرستانی برگردونی به کسی که با اطمینان و پاکی و صداقت به تنها هدف نشانه گذاری شدش فکر می کنه
دلم برای خودم تنگ شده
بی صبرانه منتظر ماه رمضانم
ماهی که حس می کنم متفاوت تر از هر سال باشه
همراهم باشم
بهت ایمان دارم به همون اندازه که به خودم هیچ ایمانی ندارم
تو باید همراهیم کنی و مسیر زندگیمو تغییر بدی
فرصت چندانی برای خودم نمی بینم
عاجزانه ازت طلب کمک می کنم ...


تاریخ:دوشنبه 31 فروردین 1394-10:57 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

دلم گرفته

دلم خیلی گرفته
احساس عجیبی دارم
احساسی که نمی تونم درکش کنم
فکر کنم این شروع یک حس عجیب و غریب توی وجود من باشه
احساس دلتنگی
احساس عشق
نمی دونم جرئت این را دارم که از عشق صبحت کنم یا ...
نمی دونم اصلا اجازه دارم ...
فقط می دونم قلبم نه تنها داره تند تند می زنه بلکه داره به سختی می زنه
یه حس عجیبیه
خیلی عجیب
خداوندا خودت کمکم کن که بتونم ادامه بدم
ادامه نه
چیز درستی برای ادامه دادن نمی بینم
کمکم کن درستش کنم
کمکم کن درست ادامه بدم
درستی را بنا نهم و ادامه بدم
کمکم کن ...


تاریخ:سه شنبه 11 فروردین 1394-11:29 ق.ظ

نویسنده :مهسا ...

خدای من

می خوام همه چیزو واگذار کنم به خودت و خودت
نمی دونم رفتارم درست بود یا نه اما فکر می کنم درست بود
هم برای من زوده هم برای اون
یکمی بیشتر فکر می کنه ، یکم بیشتر وقت می ذاره اون چیزی که واقعا می خواد رو میبینه اگه دوباره برگشت می دونم برای همیشه برگشته ... همین


تاریخ:چهارشنبه 1 بهمن 1393-10:31 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

عجیب و غریب

دنیای عجیب و غریبی داریم
امروز یک ساعت تمام پشت در یه اتاق منتظر بودم اون افرادی که تو اتاق بودند داشتن در مورد کارهای روزمرشون حرف می زدند ... چاره‌ای جز انتظار هم مگه می‌شد داشت.
مهم نیست گذشت هرچند نتیجه اونجوری که فکر می کردم نبود.. اصلا بی خیال..
کاش خیلی چیزها هیچ وقت اتفاق نمی افتاد مثلا رخ دادن یه اتفاق بد و یا آشنا شدن با یک فرد مهربون و ...
دلم خیلی پره
اما حتی نمی شه خونه تکونیش کرد..
خستم خیلی خسته تر از اونی که فکرشو کنی با اینحال اصلا دوست ندارم به این زودی ها از این دنیای خاکی دل بکنم... دلیلشو می دونم آخه هنوز نه جبران اشتباهاتم رو کردم و نه دلیل اومدنم به دنیا رو فهمیدم... می دونی منظور چیه که؟؟ آره همون حس دوران بچگی من نباید بیهوده باشم... دلیلی برای بودنم هست و ....
دوباره شروع کردن قرآن خوندن امروز حزب نهم بودم یکی بیش از 10 روزه که شروع کردم و اگه ادامه داشته باشه یعنی پتانسیل برگشت رو دارم ... اما ذهن و خیالم همچنان پر از رویاست .. رویاهایی با وسعت ناکجا اباد ... و پر از کارهایی که فکر می کنم از همین امروز انجامشون می دم اما کی این آن روز فرا برسد خود بهتر دانی...!!!
امروز یه درخواست  نوشتن یه برنامه داشتم از کسی که دوستش داشتم... داشتم؟؟ یعنی الآن ندارم؟؟ دلم که براش یک ذره شده.. اما واقعا اهمیتی داره؟ مطمئنم اون فردی نیستم که اون می خواد اما در خواستشو قبول کردم و با جون دل انجامش می دم توانایی انجام دادنش رو هم از خودت می خوام و لاغیر...
متنو که می خونم می بینم بی ربط حرف زدم اما خوب بر دل بنشیند آنچه از دل برآید!! می دونم اشتباه گفتم اما خوب همیننم از دل بر اومد...


تاریخ:پنجشنبه 1 آبان 1393-11:05 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

مرور خاطرات

گاهی مرور خاطرات بهترین چیز ممکن است
مرور کردم خاطرات را
یکی پس از دیگری
بیان کردم برخی از آن هار ا که حافظه هم یارای آن نبود
و چه لذت بخش است بخش هایی از زندگی که نادیده گرفته می شود...
کاش نادیدنی ها با مدادی رنگی رنگ زیبایی به خود بگیرن
نادیدنی های شاد و عمگینی که زندگی ما را می سازند و ما به آرامی از کنارشان می گذریم ...


تاریخ:شنبه 19 مهر 1393-10:21 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

تصمیم تازه

باز هم تصمیم تازه
باز هم از نوع همیشه
با چاشنیه بزرگتر از پیش بودن
با اشتباهاتی بس سنگین تر از پیش
فقط یا رب مددی


تاریخ:سه شنبه 15 مهر 1393-10:34 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

تنفر

هرچه زمان بیش تر داره می گذره نفرتم از خودم بیش تر و بیش تر می شه
خدواندا چرا؟
چه چیزی؟
چه جوری !
آره چجوری شد که این چنین شد؟
دوست دارم فریاد بزنم و بگم اشتباه کردم
آخه چرا ؟
چرا باید به خاطر چیزی به اون بی ارزشی و شخصی از اون بی ارزش تر همه چیزم رو ، خودم رو از دست می دادم
چجوری می تونم جبران کنم؟
چجوری می تونم فراموش کنم؟
چجوری می تونم بپذیرم؟
اشتباه نکردم
غلط کردم
غلط زیادی
حالا هم موندم
موندم بین خودم و حس قویه تنفری که در وجودم ریشه دوونده
نفرت
اون هم از نوع خود
بدترین نفرت ممکنه
چجوری با این نفرت کنار بیام؟
شاید نبودن بهتر از بودن باشه
اما نمی خوام اینجوری و با این نفرت نبودن رو احساس کنم
من از نفرت بی زارم
کاش می شد عواطف و احساسات رو از درون خاموش کرد






  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7