تبلیغات
من و خدایم(دفتر دلتنگی های من )



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 6 تیر 1395-09:38 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

گره کور

ماه رمضونا معمولا فرصت طلایین
اما ماه رمضون امسال نه تنها فرصت طلایی نبود بلکه برا من خیلی هم بد بود
روزه بودم اما فقط ظاهرا
کی می گه نخوردن و نیاشامیدن ما رو می بره به مهمونیه خدا
خیلی نقص دارم
حتی نمی تونم درست صحبت کنم
خستمه
واقعا خستم
امسال ماه رمضون نه خبری از قرآن بود و نه رفتن به مسجد
امشب مثلا ممکنه شب قدر باشه
اما من روسیاه تر از همیشم
هر سال این شبا دعا می کردم و ازت می خواستم ببخشیم
حتی امسال رغبتی به این کار هم ندارم شاید روی این کار رو ندارم
نمی دونم اگه امروز بیای و بگی فرصتت تموم شده چه اتفاق وحشت ناکی برام می یفته
کمکم کن
خدایا می دونم که باید از تو بخوام
می دونم که کمکم می کنی
نمی دونم چرا نمی شه


تاریخ:یکشنبه 2 خرداد 1395-08:47 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

وقتی نخوای نمی شه

خوب می دونم همه چی تقصی خودمه
فقط و فقط خودم
می خوام یه برنامه بریزم
باید تمرین کنم
خوب تمرین کنم
یه لیست تهیه کنم از همه اون چیزایی که باید از دستشون بدم و بینهایت چیزی که باید به دست بیارم
از همه مهم تر روابط اجتماعیه که توش ضعف دارم
باید حرف بزنم
شرکت کنم تو بحثای مختلف اما چجوری ؟؟؟
باید خودمو سرگرم کنم که کارای بی خودی نکنم
نمی دونم کجا خوندم اما خودم دیدم که نوشته بود وقتی چهل رو یک کار رو نکنی دیگه نمی کنی
شاید هم بخاطر اینه که جرات ندارم درست و حسابی توبه کنم
شاید نمی دونم چجوری باید توبه کنم
امروز بازم تکرارش کردم
هرچند دیروز خوب مقاومت کردم اما امروز زدم داغونش کردم
نمی دونم حیف وقت من نیست



تاریخ:یکشنبه 11 بهمن 1394-07:59 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

می خوام عوض شم به همین سختی!!

تا ننویسم آروم نمی گیرم
مگه آخه خونواده من چه گناهی کردن
وقتی قلبا!!
 نمی دونم کلمه درستی به کار بردم یا نه
کاش درست شه
کاش درست شم
خسته شدم
از خودم
از افکار مسخرم
دیگه ذهنم سکوت کرده و هیچ فکری نمی کنه
هیچ فکری ها
هیچ!!


تاریخ:چهارشنبه 4 شهریور 1394-10:25 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

عصبیم

یکمی عصبیم
از درون دارم خود خوری می کنم
نمی دونم چرا راضی نیستم
اصلا هم راضی نیستم
می دونم تو زندگیم چقدر اتفاقات خوب افتاده که نیازی به خیلی چیزها و کس ها ندارم
اما دلم می گیره
دلم می شکنه
نه خونواده ی خوبی دارم و دوستی که بتونم باهاش راحت باشم
نه ببخشید خوانواده خوبی دارم منظورم از خوانواده فقط تعداد کمی از افراد دورور برمه
خیلی خستم
حتی نمی دونم چی دارم می گم
دلخوشیم شده بازی
واقعا من کیم؟
چیم؟
باید ی فکری کنم به حال خودم
به حال زندگیم
کاش می تونستم با مادرم حرف بزنم
کاش مطمین بودم چیزی نمی گه به کسی و اجازه می ده ی راز باشه بین خودم و خودش
خدایا سپاس


تاریخ:چهارشنبه 20 خرداد 1394-10:48 ق.ظ

نویسنده :مهسا ...

چیزی نمونده تا جنون

نمی تونم ادامه بدم
هر چند از برون اروم تر از ساحلم اما از درون طوفان شایدم گردبادی داره منو می خوره
نمی دونم تا کی می تونم اینجوری ادامه بدم
واقعا نمی دونم تا کی می تونم طاقت بیارم
دلخوشم دلخوش ماه رمضون و فضای معنویش
ماه رمضون سال پیش نا امید ناامید بودم یادته که خدای مهربونم حتی ... بیخیال
امسال پشیمون ترم از پارسال
حتی حوصله نوشتن ندارم
حوصله غر زدن هم ندارم
یاد گذشتم می یفتم یاد اشتباهاتی که تا حالا داشتم نایی برای ادامه دادن ندارم
نمی تونم فراموش کنم مخصوصا که شبا خلوت می کنم با خودم می بینم حتی نمی تونم رویاپردازی کنم
رویاهای کودکیم داره به گل می شینه
حس می کنم فرصتی ندارم
کاش کشتی اشتباهاتم توی یک جزیره ی کشف نشده به گل میی نشست
کاش این همه با خودم این ور و اونور نمی کشوندمش
کاش تا یکمی لبخند رو لبام می یومد جلو چشام ظاهر نمی شد
خستم خدای مهربانم خستم
از خستگی بدتر بی هدفم
خیلی وقت نگذشته از بیست سالگیم اما می بینم با بزرگترین اشتباهات عمرم بهترین سال های زندگیم رو سپری کردم بدون حتی برام زمانی بگذره 5 سال گذشت و 5 سال دیگه وارد دهه جدید زندگیم می شم
خسته شدم
خسته
خسته
خسته
خسته



تاریخ:دوشنبه 11 خرداد 1394-10:07 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

نه من آدم بشو نیستم

نمی دونم
واقعا نمی دونم چرا من اینجوری شدم
دلم برای خودم
برای خودِ خودِ خودم تنگ شده
همون مهسای دبیرستانی
همون مهسایی که سادگی ازش موج می زد
من الان چی دارم تو این زندگی
جز مزخرف بودن
و یک عشقی که می دونم ارزششو ندارم
دارم عذاب می کشم
می دونم از طرف اطرافیانم چقدر برای اون زیادیم
هیچکی به اندازه ی خودم نمی دونه که ارزش اون بالاتر از منه خیلی بالاتر از من
دارم این تو این دوگانگی خودم غرق می شم
دارم از بلاتکلیفی خودم و بلاتکلیف گذاشتن یکی دیگه دیوونه می شم
خدای من تو که بهتر از همه کسی می دونی چی می گم
کمکم کن از این تناقضات نجات پیدا کنم کمکم کن خودم رو پیدا کنم
کمکم کن گذشته رو فراموش کنم کامل کامل
کمکم کن همچون دختر درون رویاهام با صفحه ای سفید از زندگی گذشتم به زندگی ادامه بدم
نه ولی نه نمی خوام خیلی چیزها حذف شه
بهم قدرت درک این موضوع که گذشته گذشته و در اینده من جایی نداره رو بده
بهم کمک کن که توبه کنم و با هیچ عدابی زندگی کنم
کمک کن قدر عشق رو بدونم و با ندونم کاری هام خرابش نکنم
من ایندم رو به دست خودت می سپارم و بی هیچ امیدی از من ازت می خوام منو رو مورد آزمایش قرار ندی
ازت می خوام به خاطر پاکی فردی که دوست دارم همراه آینده زندگیم باشه توی این دنیا جواب ندونم کاری هام رو ندی
ازت می خوام من رو به همون دختر پاک دبیرستانی برگردونی به کسی که با اطمینان و پاکی و صداقت به تنها هدف نشانه گذاری شدش فکر می کنه
دلم برای خودم تنگ شده
بی صبرانه منتظر ماه رمضانم
ماهی که حس می کنم متفاوت تر از هر سال باشه
همراهم باشم
بهت ایمان دارم به همون اندازه که به خودم هیچ ایمانی ندارم
تو باید همراهیم کنی و مسیر زندگیمو تغییر بدی
فرصت چندانی برای خودم نمی بینم
عاجزانه ازت طلب کمک می کنم ...


تاریخ:دوشنبه 31 فروردین 1394-11:57 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

دلم گرفته

دلم خیلی گرفته
احساس عجیبی دارم
احساسی که نمی تونم درکش کنم
فکر کنم این شروع یک حس عجیب و غریب توی وجود من باشه
احساس دلتنگی
احساس عشق
نمی دونم جرئت این را دارم که از عشق صبحت کنم یا ...
نمی دونم اصلا اجازه دارم ...
فقط می دونم قلبم نه تنها داره تند تند می زنه بلکه داره به سختی می زنه
یه حس عجیبیه
خیلی عجیب
خداوندا خودت کمکم کن که بتونم ادامه بدم
ادامه نه
چیز درستی برای ادامه دادن نمی بینم
کمکم کن درستش کنم
کمکم کن درست ادامه بدم
درستی را بنا نهم و ادامه بدم
کمکم کن ...


تاریخ:سه شنبه 11 فروردین 1394-12:29 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

خدای من

می خوام همه چیزو واگذار کنم به خودت و خودت
نمی دونم رفتارم درست بود یا نه اما فکر می کنم درست بود
هم برای من زوده هم برای اون
یکمی بیشتر فکر می کنه ، یکم بیشتر وقت می ذاره اون چیزی که واقعا می خواد رو میبینه اگه دوباره برگشت می دونم برای همیشه برگشته ... همین


تاریخ:چهارشنبه 1 بهمن 1393-10:31 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

عجیب و غریب

دنیای عجیب و غریبی داریم
امروز یک ساعت تمام پشت در یه اتاق منتظر بودم اون افرادی که تو اتاق بودند داشتن در مورد کارهای روزمرشون حرف می زدند ... چاره‌ای جز انتظار هم مگه می‌شد داشت.
مهم نیست گذشت هرچند نتیجه اونجوری که فکر می کردم نبود.. اصلا بی خیال..
کاش خیلی چیزها هیچ وقت اتفاق نمی افتاد مثلا رخ دادن یه اتفاق بد و یا آشنا شدن با یک فرد مهربون و ...
دلم خیلی پره
اما حتی نمی شه خونه تکونیش کرد..
خستم خیلی خسته تر از اونی که فکرشو کنی با اینحال اصلا دوست ندارم به این زودی ها از این دنیای خاکی دل بکنم... دلیلشو می دونم آخه هنوز نه جبران اشتباهاتم رو کردم و نه دلیل اومدنم به دنیا رو فهمیدم... می دونی منظور چیه که؟؟ آره همون حس دوران بچگی من نباید بیهوده باشم... دلیلی برای بودنم هست و ....
دوباره شروع کردن قرآن خوندن امروز حزب نهم بودم یکی بیش از 10 روزه که شروع کردم و اگه ادامه داشته باشه یعنی پتانسیل برگشت رو دارم ... اما ذهن و خیالم همچنان پر از رویاست .. رویاهایی با وسعت ناکجا اباد ... و پر از کارهایی که فکر می کنم از همین امروز انجامشون می دم اما کی این آن روز فرا برسد خود بهتر دانی...!!!
امروز یه درخواست  نوشتن یه برنامه داشتم از کسی که دوستش داشتم... داشتم؟؟ یعنی الآن ندارم؟؟ دلم که براش یک ذره شده.. اما واقعا اهمیتی داره؟ مطمئنم اون فردی نیستم که اون می خواد اما در خواستشو قبول کردم و با جون دل انجامش می دم توانایی انجام دادنش رو هم از خودت می خوام و لاغیر...
متنو که می خونم می بینم بی ربط حرف زدم اما خوب بر دل بنشیند آنچه از دل برآید!! می دونم اشتباه گفتم اما خوب همیننم از دل بر اومد...


تاریخ:پنجشنبه 1 آبان 1393-11:05 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

مرور خاطرات

گاهی مرور خاطرات بهترین چیز ممکن است
مرور کردم خاطرات را
یکی پس از دیگری
بیان کردم برخی از آن هار ا که حافظه هم یارای آن نبود
و چه لذت بخش است بخش هایی از زندگی که نادیده گرفته می شود...
کاش نادیدنی ها با مدادی رنگی رنگ زیبایی به خود بگیرن
نادیدنی های شاد و عمگینی که زندگی ما را می سازند و ما به آرامی از کنارشان می گذریم ...


تاریخ:شنبه 19 مهر 1393-10:21 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

تصمیم تازه

باز هم تصمیم تازه
باز هم از نوع همیشه
با چاشنیه بزرگتر از پیش بودن
با اشتباهاتی بس سنگین تر از پیش
فقط یا رب مددی


تاریخ:سه شنبه 15 مهر 1393-10:34 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

تنفر

هرچه زمان بیش تر داره می گذره نفرتم از خودم بیش تر و بیش تر می شه
خدواندا چرا؟
چه چیزی؟
چه جوری !
آره چجوری شد که این چنین شد؟
دوست دارم فریاد بزنم و بگم اشتباه کردم
آخه چرا ؟
چرا باید به خاطر چیزی به اون بی ارزشی و شخصی از اون بی ارزش تر همه چیزم رو ، خودم رو از دست می دادم
چجوری می تونم جبران کنم؟
چجوری می تونم فراموش کنم؟
چجوری می تونم بپذیرم؟
اشتباه نکردم
غلط کردم
غلط زیادی
حالا هم موندم
موندم بین خودم و حس قویه تنفری که در وجودم ریشه دوونده
نفرت
اون هم از نوع خود
بدترین نفرت ممکنه
چجوری با این نفرت کنار بیام؟
شاید نبودن بهتر از بودن باشه
اما نمی خوام اینجوری و با این نفرت نبودن رو احساس کنم
من از نفرت بی زارم
کاش می شد عواطف و احساسات رو از درون خاموش کرد



تاریخ:سه شنبه 26 فروردین 1393-11:14 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

مرور و اتمام

قبل از این که شروع به نوشتن کنم بگم که باز هم تکرار شد، تکرار تکرار تکرار
دفتر دلتنگی ها رو باز کردم و اولین صفحه ی اون رو باز کردم 11 خرداد 91ترم آخر کارشناسی این ورق از زندگیم رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن علت نوشتنم همون چیزایی بود که الآنم هست شروع کردن به نوشتن بهت گفتم فراموشم کردی ازت خاستم نه مثل قبل اما کمی دوستم داشته باشی
13 خرداد یعنی دقیقا دو روز بعد فکر کردم همه چیز درست شده علت رو پیدا کردم تو نبودی که از من قهر بودی من بودم که یه قفل بزرگ انداخته بودم رو قلبم و شتان رو هم اسیر خودم کرده بودم اون روز در قلبم رو باز کردم و به شیطان گفتم به سلامت جای تو اینجا نیست..
14 خرداد دوباره این صفحه رو باز کردم و نمی دونم چرا شروع کردم غر زدن اما آخرش گفتم ممنون که منو بخشیدی یعنی همه چیز درست شد یعنی فکر کردم دوباره آدم شدم ... فکر کردم ..
15 خرداد تنها بودم و به جای هر کار بیهوده ای که اون موقع زیاد انجام می دادم اومدم اینجا و نوشتم و خاستم همراه و یاورم باشی
تا 8 تیر چند تا پست دادم و سعی کردم خودم رو سرگرم کنم و 8 تیر 91 خودم درگیر یک سوال کردم بودن یا نبودن که توی کتاب دنیای سوفی خونده بودم
12 تیر ماه هم نوشته هام متاثر از کتاب دنیای سوفیه اما نوشته های قشنگیه و دوستش دارم
تا 16 مرداد چیزی ننوشتم و تو نوشته اون روزم علتش رو بدقولی دوبارم دونستم نمی دونم از کی اما باز شروع شد و 16 شروع شدنش رو به زبون آوردم
تو دوتا پست بعدیم در مورد دو چیز نه چندان مهم و شاید هم مهم حرف زدم و رسدم به دوران کودکی
10 شهریور به یاد روزهای خوب کودکیم افتادم و
27 شهریور به اوج اوج اون نفرت از خودم رسیدم از خودم بدم می یاد
2 مهر ندای شروع تازه رو دادم چون قرار شد تغییر رشته بدم برم دنشگاه از برق به کامپیوتر و .. نمی دونستم می شه یا نمی شه اما وارد صفحه ی سفیدی از زندگیم می شدم
30 مهر ماه شروع تازه تری رو آغاز کردم تصمیمی که الآن می گم کاش نگرفته بودم اومدم شیراز برگشتم به رشته ی قبلی به هوای مستقل بودن و با 1000 قول به خودم و خودت
1 آبان از حسادت به یک دوست که از ابتدای تحصیلم همراهم بود نوشتم و با تمام وجودم درک کردم که قدرت تشخیص درست از نادرست رو ندارم
5 آبان اولین عید قربانی که از دور از خونه بودم
8 آبان از تکراری بودن زندگیم نالیدم
9 ابان از تکرار اشتباهاتم
14 آبان هم از گناه روز قبل خود شاکی بودم و هم احساس خوب یداشتم چون گمان می کردم آخرین بار است و چه احساس آشنایی است امروز برایم
از 15 آبان ریتم نوشتنم عوض شده
26 آذررا بخوبی به یاد دارم سعی کردم با آموخته های علمیم خودم را تو.صیف کنم و چه موجود بدی در آمدم
29 آذر از این که پایان دنیا پیش بینی شده بود مسرور بودم
تا 8 دی به نظرم همه چیز عالی بود یک ماه دوری از خانه موفقیت یا شکست نمی دانم شاید بتوانم بگویم شروع شکست
13 دی ماه حال و هوای آشنایی را توصیف کردم
و امان از تنهایی 17 دی را دوباره تنها بودم
و 2 اسفند دوباره بیزار بودن از خودم را به زبان آوردم
وارد سال 92 می شوم اینک 7خرداد 92 ست فردا امتحان دارم اما مشکلات زندگیم مادرم خواهرم از در جلوی دیدگانم هستند با این وجود افکار همیشگی نیز کنارم است. به خاطر مادرم تصمیم به عوض شدن می کنم اما چه سود...
به 14 خرداد می روم روزی که از همه ی انچه نباید می دانست دانست !و تو می دانی چه می گویم
19 خرداد به دلیل این که رفتنم به خانه به تاخیر افتاد از زمین و زمان شاکی بودم
28 خرداد روزی بود که خیلی خیلی از داداشم دلگیر بودم و انگار که همین دیروز بود
31 خرداد از یکی از رویاهای می توانم بگویم کوچک و بدم پرده برداشتم
2 تیر ماه اعتراف کردم که مقصر اصلی تمام من بودنم خودم هستم
16 تیرماه نیز به درست شدنم از بیخ اندیشیدم
24 تیر کمی دلنگران از مرگ و رفتن به سرای باقی
وارد رمضان شدم 18 مرداد اولین نوشته ام در مورد رمضان است و باز هم من آدم سنگدل و بدی هستم
23 مرداد از این که چقدر دوشت دارم همه چیز درست باشد گفتم
25 مرداد نیز مثل امروز مرور است و مرور است و مرور
1 شهریور کاشف یکی از بی استعدادی هایم بودم و 4 شهریور نیز به این نتیجه رسیدم که خودم را نمی شناسم
12 شهرویر اخرین روزیست که بندرم فردا به شیراز می روم و این بار واقعا فصل جدیدی را آغاز می کنم
19 شهریور به خاطر یک دوست که نمی دانم ارزش داشت دروغ گفتم
4 مهر یک نوشته ی تکراری حداقل برای ذهن من
5 مر شبی بود که با یک دوست صحبت کردم و او به من آموخت چگونه ببینمت و همان یکبار دیدمت
21 مهر از یک روز فراموش نشدنی با دوستان جدیدم سخن گفتم بزرگداشت حافظ
25 مهر ماه روز خوبی بوده
8 و 9 بدترین که اما یکی از افتضاح ترین روزهای زندگیم بودن
از 9 کلی نوشته دارم چون گمان می کردم نوشتن مانع از کارهام می شه
10 بخاطر شروع دوباره شکر گذارت بودم
اما 14 دوباره همه چی داغونه
16 حس می کنم زیادی از خودم کفری بودم
و 18 هم از یک بحث بیخودی سخن گفتم چیزی که باعث شد من از دوستم فاطله بگیرم شاید یکی از عت هاش این بود
22همه چی خوب بود چون دید من خوب بود
و بعد از اون یک موضوع فقط تکرار شده
و امروز که روز تولدم بود که البته تا ارسال این پست دیگه خارج شدم از این روز اما می خوام یک خاتمه ی اساسی به خودم زندگیم بدم
فردا اولین روز از 24 سالگیم به حساب می آد حداقل برا خودم
می خوام به اینجا خاتمه بدم
خوب بود بعضی نوشته ها اما اکثرشون یه چیز رو می گفت می خوام زندگیه تازه در یک وبلاگ و دلنوشته ی تازه ایجاد کنم
می خوام از خودم و دوستانم بنویسم
می خوام خوبی ها رو ببینم و خوبی ها رو بنویسم
پس آغاز من در دفتر دلتنگی های دیگری ست که به زودی ورقش خواهم زد....





تاریخ:یکشنبه 17 فروردین 1393-09:29 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

بازهم ...

دیگه می دونم نوشتن یا ننوشتن تاثیری نداره
نمی دونم چی بگم
اصلا  بگم یا نگم
نه سر قولم می مونم
نه سر عهدو پیمانم
و نه حتی پایبند به توبم
هیچ و هیچ و هیچ
گاهی فراموش می کنم حتی کی هستم
پدرم رو مادرم رو و حتی ارزش هاشون رو فراموش می کنم
یادم می ره باید پایبند باشم به سختی هایی که مامان می کشه و دردهایی که بابا تحمل می کنه
امیدوارم روزی به سنگ بخورم ...و آدم شم ..


تاریخ:شنبه 17 اسفند 1392-08:50 ب.ظ

نویسنده :مهسا ...

باز هم می نویسم

پشیمانم
از پشیمانی هرچه ینویسم چه سود!
خسته ام
مانده ام
می دانم چه کرده ام
نمی توانم بپذیرم
نمی خواهم بپذیرم
من تو را دارم
معبود توام
تو را می پرستم
خطا می کنم
اما تجربه نمی شود
می دانم امیدی به بخشیدنم نداری
همه چیز امکانش را زیاد می کند
هر چه نمی کنم کاملا ممکن است
حتی خودم خاستم که اگر تکرار شد مجازاتم کنی
می خواستم به تو اطمینان دهم تکرار نمی شود آخرین بار است و ...
اما شد
باز هم شد
ولی پشیمانم
همین حسی که به من دادی کافی است
دیگر تکرار نخواهم کرد
مرا ببخش
به مادرم رحم کن
حق او نیست چنین فرزندی
تو را سپاس که خطا کردم اما پنهان کردی
تو را سپاس که چشم پوشی کردی
خطای این بارم قابل بخشش نیست می دانم
از تو می خواهم به بزرگیت
به عظمتت
به مهربانی ات
به بخشندگی ات
خدایا به بخشندیگیت قسم تکرار نمی کنم
این بار را بخیر بگزران
همان می شوم که تو می خواهی
باور کن تجدید نظر اساسی می کنم در خودم
این بار هم مرا عفو کن
بگذار آتش های جهنم پاسخگوی این خطایم باشند نه مادرم ...






  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6